دانلود رمان گریه نمی کنم نرو pdf از شهره احیایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان عشقی که با ممنوعه شروع میشه عشقی سوزان که باعث میشه زبانه های آتشینش نه فقط یلدا و شهاب بلکه چند خانواده رو بسوزونه… اما…
دوباره پنجره شد مأمن من و تنهای هایم. دیر وقت بود که شهاب آمد و به محض خاموش شدن چراغ های ماشین و صدای قدم هایش روی سنگفرش حیاط فاصله گرفتم و روی تخت خزیدم. پنج سال از من بزرگتر بود، هم خانه بودیم، اصلِ اصلش آن بود که شهاب پسر ناپدری من بود. سعید همان مردی که بعد از پدرم تنها کسی بود که با خیالِ راحت سر بر شانه اش می گذاشتم و احساس امنیت می کردم و
شهاب کسی که باید حکم برادر نداشت ام را داشت. همانی که سال های دور انگشتانش چنگی می شدند در میان موهایم و به قصد اذیت کردنم اشکم را درمی آورد شهاب پسر دردانه ی عزیز بود؛ نه از آن جهت که نوه پسری دیگری نداشت که اتفاقا از برادر بزرگتر بابا سعید دو نوه پسری دیگر هم داشت ولی شهاب را بیش از همه دوست داشت شاید به آن علت که گرد بی مادری از همان کودکی روی شانه اش نشسته بود و به
قول عمه ها جگر عزیز را سوزانده بود. گذشته آزار واذیت های شهاب از خراب کردن وسایلم بود و به اذیت کردن خودم رسیده بود. روزی نبود که مرا نچزاند و مسخره ام نکند. تا آن که قرار شد وسایلش را به پایین و خانه عزیز انتقال بدهند. همان روزها بود که بانفرت به من گفته بود که جایش را در خانه گرفته ام و بابا سعید به خاطر من او را دوست ندارد. بغضم را بلعیدم یادِ بابا محمدم افتادم. سال ها قبل از آشنایی با مادر پدرم که…