دانلود رمان چله نشین pdf از مهشاد لسانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
همتای قصه ما مثل دخترهای بالاشهری، زیبا و بینی عمل کرده و برنزه،بی همتا نیست! اتفاقا لنگه زیاد دارد بیتا نیست! تا دارد آن هم بسیار. دختریست معمولی با خواسته های معمولی که شاید اوج آرزوی همسن و سالانش باشد. او جزیی ازین شهر درندشت و بی در و پیکر اس. شهری که گاهی آنقدر سیاه و هیولا می شود که آدم هایش را مثل شب در خود فرو می برد و می بلعد، شهری که برخی اوقات به آن می گویند شهر وحشت!
به خانه که رسیدم، بساط اشک و ناله یکتا به راه بود. مادر با بی حوصلگی کاسه و قابلمه را در آشپزخانه در هم می کوبید همینیه که هست… اگر می خوادت بگو بیاد خواستگاری… هر چند که ما دختر بهشون نمی دیم… چون به اندازه کافی آبرومون رفته… اگر راهشونم بدیم به خاطر جزع فزع توئه نه چیز دیگه… کیفم را روی مبل انداختم باز چی شده؟ یکتا اشک گوشه چشمش را پاک کرد و جیغ زد اینا میخوان منو بدن به یاسین!!!
ابروهایم بالا پریدند: کی؟یاسین کیه؟ مادر روی اپن را محکم دستمال کشید وا؟ یعنی تو نمی شناسی؟ سینا پسهاس مغزم را به کار انداختم. بعد از چند ثانیه ارتباط برقرار شد پسر عمو مرتضی رو میگی؟ مادر تند و تند میوه های زمستانی را پوست کند و خردشان کرد و در بشقاب ریخت بیا یه پره بذار دهنت… از راه اومدی خسته ای… با ولع تکه ای نارنگی برداشتم حالا چرا اون؟ یکتا دوباره جیغ زد: تو دیگه چی میگی؟
تو مگه موافقی؟ مگه عهد قاجاره که دختر به زور شوهر بدن؟ با اعتراض به مادر نگاه کردم مامان… یاسین به ما نمیخوره… اون خیلی مومنه! مادر دست هایش را به کمر زد: فعلا که بهترین خواستگار خانوم همینه… و بعد با سر به خواهرم اشاره کرد: چند شب پیش حرف یکتا رو تو مغازه پیش کشیده عموت.. گفته میخوامش برای یاسین… مصطفی هم گفته باخانواده در میون می ذارم.. حالام همه راضی ایم.. جز ایشون…