دانلود رمان یک روز قشنگ بارانی pdf از اریک امانوئل اشمیت برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
این کتاب شامل پنج داستان کوتاه می باشد. زنانی که قطعه های به ظاهر معمولی اما مهم زندگی شان را گم کرده اند. مفاهیمی چون هویت، پیری، بی آلایش عشق ورزیدن، تنفر و محبت و در پایان زندگی که همگی بظاهر در سرتاسر زندگی انسانها به خصوص زن ها وجود دارد اما نویسنده اثر با توجه به سابقه تحصیلش در رشته فلسفه با زبانی ساده و گویا فقدان هر کدام از این فاکتور ها را در زندگی و تبعات عمیق آن ها را در زندگی زنان داستانش به تصویر کشیده است.
بدین ترتیب وقتی به هلن خبر رسید که آنتوان در باغ از حال رفته است از ته دل نعره ای کشید. اگر انقدر تند تا باغ دوید به این دلیل بود که نمی خواست این خبر را باور کند. نه، آنتوان نمرده بود نه ممکن نبود آنتوان زیر آفتاب از بین رفته باشد نه آنتوان با این که قلبش ضعیف بود به این راحتی ها نمی توانست بمیرد. رگش گرفته بود؟ مسخره است… هیچی قادر نبود هیکلی مثل او را از پا درآورد پنجاه و پنج سالگی
که سن مردن نیست. جماعت ابله گله دروغگوها ! با این حال هنگامی که خود را روی زمین انداخت متوجه شد که آنتوان دیگر وجود ندارد و از او تنها جدی در کنار فواره باقی مانده است. انگار یک آدم دیگر بود یک مجسمه ای با گوشت و خون، بدل آنتوان هلن نیروی مورد نیازش را دیگر از او نمی گرفت. آنتوان بسان نیروگاه انرژی بود و هلن از آن تغذیه میشد اما آنچه از او مانده بود یک بدل پریده رنگ و سرد بود
و بس هلن بسیار گریت در هم ریخته و مچاله بدون آنکه قادر باشد کلمه ای بر زبان آورد دستان سرد آنتوان را که بارها در دست گرفته بود در دستانش میفشرد پزشک ها و پرستارها عشاق را به زحمت از هم جدا کردند. _درک میکنیم خانم درک میکنیم باور کنید که خوب درک میکنیم. نخیر، هیچ درک نمیکردند این آنتوان بودکه باعث شده بود هلن احساس همسری و مادری کند، پس چگونه اکنون ممکن بود بیوه شده باشد…