دانلود رمان اسکار و بانوی گلی پوش pdf از اریک امانوئل اشمیت برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
“اسکار” که سرطان خون دارد و دکترها از او قطع امید کرده اند به توصیه ی “مامی رز” (بانوی گلی پوش) تصمیم می گیرد برای خدا نامه بنویسد و روزی یک چیز از او بخواهد….
خدای عزیز! امروز از چهل سالگی به پنجاه سالگی رسیدم و کارهایم همه احمقانه بود. شرحش را خلاصه میکنم چون چیزی نبوده که اسباب سربلندی باشد. حال پگی بهتر است. ولی چینی به تحریک خیکی که چشم دیدن مرا ندارد آمد سراغ پگی به وراجی و گفت که من ماچش کرده ام. پگی فوراً به من گفت که دیگر نه من و نه تو من اعتراض کردم که رابطه ی چینی و من جزو اشتباه های جوانی بوده و این
ماجرا مربوط به پیش از آشنایی من با او بوده و او نباید گذشته ی مرا تا آخر عمر به رخم بکشد. ولی هرچه کردم فایده ای نداشت و دلش نرم نشد که نشد و حتی با چینی رفیق جون جونی شد تا دل مرا بیشتر بسوزاند و صداشان را می شنیدم که با هم کرکر خندیدند. این است که وقتی بریژیت که یک دختر مغول واره است و همیشه به همه می چسبد و آدم را کلافه می کند – چون مغولی ها همه این
جورند و دلشان برای یک ذره محبت غش می رود – برای احوال پرسی به اتاقم آمد گذاشتم هر چه می خواست انحام داد. بیچاره از خوشحالی می خواست دیوانه شود. عین سگی که برای اربابش دم می جنباند و دورش می گردد. اما بدی کار این بود که اینشتاین توی راهرو بود و گرچه کله اش پر از آب است چشمش کور نیست و همه چیز را دید و صاف رفت پیش پگی و چینی و هرچه دیده بود تعریف کرد…