دانلود رمان مهره اعتماد pdf از مهدیه شرفخانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت! هدی تمام سعیاش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر و پدرش رو ازش گرفته بیرون بیاد و به گذشته فکر نکنه اما درست زمانی که فکر میکنه از شر این سایه خلاص شده، با یه مهره کوچیک از گذشته مواجه میشه به نام یاکان اعتماد، که…
خودم را روی چمن های سبز رنگ و پرپشت پارک پرت کردم و در حالیکه داشتم نفس نفس میزدم با نیش باز گفتم: این بود انرژی درمانیت؟ بدتر خسته شدم که! او هم مانند من به نفس نفس افتاده بود. نیشخند با مزه ای زد. _آره از نیش بازت کاملا معلومه که اصلا بهت خوش نگذشته.نیشم را بازتر کردم و دندان هایم را با سخاوت به نمایش گذاشتم و رو به او که به درختی تکیه داده بود، با هیجان گفتم: ولی خدایی چه
چیزایی گیرمون اومد. اگر اینا رو از پاساژ و مغازه ها می خریدم باید دو برابر پول می دادم. بادی به غبغب انداخت: خُب میتونى بیشتر تشکر کنی ازم. دستی در هوا به معنای (برو بابا) تکان دادم. سریع چهار زانو نشستم و کیسه های خرید را وارونه کردم خریدهایمان به روی زمین ریخت. هر چیزی در وسایل پیدا میشد. از فال و آدامس و لواشک گرفته تا لوازم آرایش و شال و روسری و تی شرت. حتی آن میان
شلوارک مجید هم دیده می شد. حرکات خودم و مجید که به یادم می افتاد می خواستم از خنده بمیرم. شبیه متکدیان و فقرا کف مترو می نشستیم و تا آخر خط می رفتیم وقتی خط به پایان می رسید باز خط را تعویض می کردیم فقط ادامه می دادیم تا جایی که آخرش خودمان هم نمی دانستیم دقیقا کجا هستیم. دست رد به هیچ کدام از دست فروشان نمی زدیم. از هر فروشنده ای چیزی می خریدیم صدای خنده های…