دانلود رمان تاریکی شهرت pdf از صدیقه مرادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
وقتی یک رابطه به بنبست میرسد؛ همان جایی که دیگر احساسی باقی نمانده و هر چه هست حسرت گذشته بر جای مانده است، امکان ندارد تمام تقصیرها بر گردن یک نفر باشد! لحظهای قدِ چشم بر هم زدن هر دو نفر خودخواه شدهاند، عشق را به سخره گرفتهاند و فکر کردهاند بدون عشق هم سَر میشود! اما کاش انسانها میفهمیدند وقتی یک روز دو قلب خالصانه با هم پیوند میخورند هرگز بعد از آن نمیتوانند خیال عاشقی برای همان یک نفر را از سر قلبشان بیندازند…
گوشه ای از تخت در خود مچاله شده ام و بی خوابی تهوع به جانم انداخته است. هوا روشن نشده آمده بود داخل اتاق، بدون اینکه حتی نگاه کوتاهی به من بیندازد لباس تن زد و خانه را ترک کرد! نفهمیدم کجا رفت، نپرسیدم چون می دانستم سوالم جوابی ندارد فقط با حالی خراب از دری که باز مانده بود لباس پوشیدنش را تماشا کردم! شاید هم هر بار از عمد جلوی چشمم لخت میشود! حتی دیگر دیدنِ بدنش هم
موجی داغ به جانم میاندازد! گاهی وقت ها از بوی تنش نزدیکم روی تخت قلبم آنقدر بی تاب میشود که حتماً باید با آب سرد دوش بگیرم! دلم پر میکشد برای بودن با او و بی رحمانه خود را از من دریغ میکند! در تمام این دو سال با خود فکر کرده ام چطور میتواند؟ چطور تحمل میکند؟ بارها وقتی خانه نبوده است سراغ لباس هایش رفته ام، هر دفعه یکی را بغل زده ام بو کشیده ام، بوسه زده ام و عطش خود را کمی
رفع کرده ام. چندین بار حتی سعی کردم با زنانگی هایم تحریکش کنم با خود فکر می کردم در یک اتاق و روی یک تخت اصلا کار سختی نیست اما هرگز موفق نشدم! با من مثل کسی رفتار میکند که هیچ میلی به او ندارد. این دوسال آنقدر خود را سرگرم کرده ام تا خستگی اثری از نیازهای زنانه ام باقی نگذارد. چرا که سلول به سلول بدنم او را طلب می کند. تقه ای که به در میخورد افکارم را قیچی می کند…