دانلود رمان اصیل و خونخوار pdf از کیمیا وارثی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
افسانه، دختری که بدون اطلاع داشتن از حقایقِ وهمآلود آن روستای خونین و جهنمی، پا به آنجا میگذارد و ناخواسته درگیر ماجراهای فراوانِ خطرناکی میشود. پی به حقیقت های مخفیِ عجیب و کهنهاش میبرد. زندگیاش با موجوداتی عجیب و افسانهای یکی میشود. برای بقا و زنده ماندن باید بجنگد و درنهایت، قلبش گرفتار عشقی ممنوعه میشود! عشقی که ممکن است حاصل نبردهای خونین و یک آیندهی سیاه باشد!
دنبالش راه افتادم و فقط تو دلم خدا خدا کردم اتفاق بد دیگه ای نیفته. فاطمه قفل اهرمی رو بازکردو داخل رفت. خواستم دنبالش داخل بشم که دوباره همون صدای هیس مانند رو شنیدم. سریع برگشتم و اون مرد ناجی و تعقیب کننده م رو مثل گربه ای روی دیوار خونه دیدم. ایستادم و بهش زل زدم و اون هم با همون چشم های سفیدش بهم خیره شد قدمی سمتش برداشتم که صدای فاطمه از داخل زیرزمین اومد.
– افسانه، بیا دیگه. داد زدم: اومدم یه دقیقه صبر کن. دستشویی دارم. و بعد تندتند پله ها رو بالا رفتم و سمت دیواری که روش بود حرکت کردم پایین دیوار ایستادم و بهش زل زدم که روی دیوار نشست. کمرش رو به پایین سمت من خم کرد و صورتش رو نزدیکم آورد. زمزمه کردم: تو کی هستی؟ با چشم های سفیدرنگش بهم زل زد و با صدای کلفتش گفت: تو دختر کوچولوی کنجکاو دوست داری حقایق
زندگیت رو بدونی؟ متعجب پرسیدم: حقایق زندگیم؟! اون مرد صورتم رو کاوید و گفت: همین که الان برات سؤاله یعنی هیچی ازش نمیدونی دخترک. -تو کی هستی؟ گفت: تو باید درباره ی زندگیت کنجکاوی کنی، نه درباره ی من پرنده کوچولو. – زندگیم واضحه. -نه نیست. -منظورت چیه؟ انگشت استخونی لاغر و سفیدرنگش رو بالا آورد و به بینیم زد و گفت: هیچ چیز اون طور که فکر میکنی نیست….