دانلود رمان خانه خدا سنگ است pdf از فاطمه طریقت برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
کهزاد فوتبالیست مشهور با یه گذشته مرموز که فقط حنا خبرنگار سمج تونسته باهاش مصاحبه کنه. این بین اتفاقاتی رخ میده که مجبور میشن صیغه کنند اما مگه میشه دختر و پسر کنار هم باشن و هیچ اتفاقی رخ نده…
پریروز واسه نماز صبح که بیدار شدم، دلم گواهی به اتفاقی میداد… اسحاق بهم میگه اســــب… اگه این نظریه های عجیب و غریب رو در نظر بگیریم، شاید تو زندگی قبلیم یه اسب بودم. نمازم که تموم شد داشتم ذکر می گفتم که ساختمون به چپ و راست جنبید… زلزله… اینجا ضد زلزله هست اما بازم دلهره داره. تو همون حال به کنایه اسحاق می خندیدم… پس این دفعه هم درست حس کرده بودم…
تقریباً همه ساکنان ساختمون از ترس بیرون اومده بودن یه عده با لباس های پوشیده و اوووووف یه عده هم به قول اسحاق حوری های جیگر… سرم رو جوری پایین انداختم که کسی رو با وضع نادرست نبینم… به سمت مدیر ساختمون رفتم… نگاهی به تسبیح توی دستم انداخت و با لبخند پرسید: -هل تصلّی؟ ( نماز میخوندی؟ خجالت زده تسبیح رو توی جیب گرم کنم انداختم… حالا اینم ما رو خجالت میده.
ازش راجع به خسارت ساختمان پرسیدم که خداروشکر اتفاقی نیوفتاده بود. اما باشگاه در عین ناباوری کمی خسارت دیده بود و واسه همین تعطیل بود… منم مجبور بودم توی خونه و بیرون تمرین کنم… چند روزی بود از اسحاق خبری نداشتم… نمیدونم به اون دختره آنشرلی چی گفته… در کمال تعجب دلم می خواست ببینمش، کنجکاو شده بودم این دختر زیادی پیگیر رو بشناسم. رو به روی پنجره سرتاسری ایستاده بودم…