دانلود رمان رازی که جگر می سوزاند pdf از سحر شعبانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
این قصه، قصه دو مرده که زندگیشون گره خورده به گروهی که خلاف هاشون رگ غیرت مردان شهر و شادابی جوونه های سرزمین رو هدف گرفته. دو مرد با دو دیدگاه متفاوت که گاهی مجبورن برای حفظ قسمشون از آخرین روزنه های امید دیگری بگذرن و پا رو تنها داشته هاشون بزارن. مردانی که گاهی در خلوت می شکنن، مردانگی رو قسم هاشون و حرمت هایی که روزی براشون مانند اسم مادر مقدس بوده و کی میدونه سرنوشت براشون چی رقم زده و در جدال بین مردونگی و وفای به عهد کدوم سربلند بیرون میاد…
“پناه” باز سیاهی و باز… درد و درد و درد! دیگه حتی نمی دونم برای کدوم زخمم ناله کنم زخم های تن رنجورم یا زخم های عمیقی که، روح درموندمو به زانو درآورده؟! باز صدای ناله و باز…. تباهی و تباهی و تباهی! بسه. نالم شد نجوا. نجوام شد فریاد فریادم شد تنها مرهم دل هزار تکه ام. در با صدای مهیبی باز شد. با دیدن شلاق چرمی تو دست های زمختش ناخواسته لرزی به تنم افتاد مرد بودم و با دیدنش
چیزی درونم فرو ریخت ! مرد بودم و با قدم هاش پشتم لرزید! مرد بودم و با واضح تر شدن صدای ناله و فریادهاش بغضی همدم گلوم شد! مرد بودم و این طور تن به زمین می کشیدم از تصور لحظه هایی که گذروندم! لحظه هایی که باید می گذروندم. مرد بودم؟!… دستی دور بازوم حلقه شد تن رنجورم به دنبالش کشیده شد و پاهام از دیدن تصویر تلخ روبروم به زمین چسبید. مشتی محکم تر از قبل قلبم رو فشرد.
_نظرت چیه؟ میتونی از این درد خلاصش کنی؟ هوم؟ نگاهم رو اشک گوشه چشم هاش و زخم های عمیق تنش موند. دستی حریصانه بازوم رو لمس کرد و صدای زمختی تو گوشم پیچید؛ _نمی خوای کمکش کنی؟ می بینی؟ دیگه نمی تونه ادامه بده؟ قدمی به عقب برداشتم. صدای قهقهه های مستانه اش، تو گام های محکم مردی که هر لحظه بهمون نزدیک تر می شد گم شد. مگه چیزی بالاتر از صدای قدم های مرگ
وجود داشت؟!