دانلود رمان قمصور pdf از صبا ترک برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
یاسمن یه زندگی پر از سختی و درد داشته… و حالا پدر و برادرش اونو فروختن و قراره ببرنش تا بشه صیغهی حاج اکبر معتمد. ولی پای عقد میفهمه قراره زن پسر حاج اکبر یعنی محراب شه. محرابی که خودش دلش گیر بوده، حالا هم باید به حرف پدرش یاسی رو بگیره و….
صدای «یا الله» گفتن می آید. بلند می شوم حتماً وقت رفتن است. سوار پژو پارس سفید رنگش می شود. فقط سر تکان می دهد و بعد رفته است. _بیا باباجان ما هم بریم سر راه کبابی ناهار بخوریم. ماشین حاج اکبر مثل شناسنامه اوست؛ یک بنز سیاه رنگ قدیمی، اما تمیز و شیک. یک بار شنیدم اژدر می گفت خیلی گرانقیمت شده است. البته نه با این ادب و نزاکت اصلش گفت: مرتیکه جا… کش شانسش عین سنش خره،
ماشین پیزوریش خداتومنه.» می خواهم عقب بنشینم که در جلو را باز می کند. می نشینم بوی خوبی می دهد داخل ماشین. چادرم روی روسری بد می ایستد. تنها چیزی که می شود گفت شبیه لباس آدمیزاد است، همین روسری ست که هرچند نو نیست اما حداقل پاره و چروک نیست. _حلال کن اگر اذیت شدی، باباجان… اوضاعمون بهتر میشه وقتی یه کم جا بیفتی تو خونه… خیالتم بابت مزاحمت خانوادهت راحت باشه.
گفتم از کنار خونه هم رد نمیشن… اگه دیدیم نشد، یه فکر دیگه می کنیم. سکوت می کنم. من زیاد حرف نمیزنم یعنی اصلاً حرف نمیزنم، مگر نیاز باشد. من جایی زندگی کرده ام که اگر کلامی بگویم جوابش می شود تو دهنی و لب های خونین. می رویم به یک کبابی. من تا حالا بیرون از چهار دیواری خانه غذا نخورده ام، مگر همان وقت هایی که حاجیه خانم من را داخل آدم حساب می کرد و البته فقط او این گونه بود.