دانلود رمان مارتینگل pdf از عالیه جهان بین برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من از کجا باید می دونستم که وقتی تو خونهی شوهرم واسه اولین بار لباس از تنم بیرون میارم، وقتی سعی داشتم حرف بزرگترها رو گوش کنم؛ یه نفر… یه مرد غریبه تمام مدت داشت منو از دوربین های تعبیه شده تو خونه، دید میزد؟! از کجا باید می دونستم که اون مرد، دشمنِ قسم خورده شوهرم بود و با دیدنِ من… آشفته شد تا شوهرم رو زمین بزنه. اینبار ضربه محکمتر بود… قویتر… و من زمانی فهمیدم باختم که متوجه شدم شوهرم به اون مرد مثل چشماش اعتماد داره…
صبح با یه سردرد وحشتناک و فقط با صدای تموم نشدنی تلفنم لای پلکم و باز کردم. به سختی غلت زدم و تکونی به خودم دادم. خدایا چرا همیشه اون موبایل کوفتی تو دور ترین نقطه بود؟! حتی نمی دونستم صداش از کجا میومد؟! از تخت که پایین رفتم با برهنگی تنم، تازه دیشب رو به خاطر آوردم و دوباره دلم گرفت. اوایل دلم نمی خواست به ناراحت بودنم از داداشم و هنگامه بال و پر بدم ولی الان
شرایطم سخت تر شده بود. نباید ناراحت می شدم؟! دیگه بلایی بود که به سرم نیاورده باشه؟! کل زندگیم به هم ریخته بود. صدای موبایلم از بیرون میومد و انگار قصد نداشت این تماس های مکرر رو تموم کنه لباس پوشیدم و با یه شال از اتاق خارج شدم. تلفنم و که روی کانتر دیدم تعجب کردم چون حالا که یکم عقلم به کار افتاده بود یادم میومد که اونو روی مبل گذاشته بودم. همون وقتی که تلویزیون می دیدم و
یهو پویان از راه رسیده بود. تا خواستم جواب بدم با دیدن شماره ی پویان و همون لحظه شنیدن صداش از پشت سرم و راهروی منتهی به اتاق ها، هین بلندی کشیدم و برگشتم. فقط یه شلوارک کوتاه تا اواسط رون تنش بود و موهاش به شدت آشفته… گلوم خشک خشک بود و انگار سال ها آب نخورده بودم. _پس بالاخره بیدار شدی. _پ پویان من… انگشتش و روی لبش گذاشت و هیش خفهش من و هم خفه کرد…