دانلود رمان اوتای pdf از اکرم حسین زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من مردیام که به جرم تن ندادن به رسم و رسوم از زادگاهم بیرون کردن، من هم خوب از خجالتشون در اومدم، ولی دنیا بدجوری گرده! الان جوری گشته که بهم احتیاج پیدا کردن ولی من الان یه بوکسور حرفهای هستم با کلی اسم و رسم و ثروت.. و من شرط کمک رو ازدواج با زیباترین دختر زادگاهم تعیین کردم…
دیر می آمد، از آنها نبود که از اول مراسم حضور داشته باشد و با همه سلام و احوالپرسی کند. پیراهن بلند شرابی رنگش به تنش عجیب می نشست و از اینکه دنباله اش کمی هم روی زمین کشیده میشد طنازی خاصی به قدم برداشتنش می داد. اکثر اهالی لباس محلی به تن داشتند و تک و توکی هم که لباس غیر محلی پوشیده بودند به اندازه لباس او پر طمطراق و به چشم بیا نبود. بدون اینکه نگاهی به جمعیت و اطراف بیاندازد،
با سـلام بلند و گیرایش بدون مخاطب خاصی نظم جمعی را که بی تکلف و ساده در باغ بزرگ کدخدا جمع شده بودند، به هم ریخت و نظم جدیدی به آن داد. صدای: اولدوز اومد… وای کجایی تو؟ از آن خطاب هایی بود که دوست داشت و خوشش می آمده از این خاص و متفاوت بودن و اینکه منتظرش باشند، لذت می برد. یک راست سمت راس مجلس رفت، جایی که از قبل سنتور و گیتار و یکی دو وسیله دیگر
موسیقی گذاشته شده بود. تیلاو بدون اینکه موسیقی متن ملایمی که داشت اجرا می کرد، قطع کند با همان گیتار در دستش بلند شـد و لبخندی به او زد. اعتراضی به دیر آمدنش نداشت؛ به خلقیاتش وارد بود. سرو صدا از آمدنش بالا گرفته بود، مستقیم پشت سنتورش رفت و بلندگو را روی سنتور مرتب کرد و با برداشـتن مضراب، مغرورانه و با ناز اولین زخمه را که به سیم ها نواخت و بلافاصله انگشتان تیلاو…