دانلود رمان باد ما را خواهد برد pdf از مژگان مظفری و نشاط داوودی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رمانی مهیج، آمیخته به عشق و پر از درس زندگی که با پرده برداری از درون انسانها و کندوکاو در عمق احساساتشان، تصویری روشن از تعهدات، وظایف و روابط انسانی ارائه میدهد. موضوع این رمان واقعیتی ملموس و آشناست که با حقیقت آدمها پیوند خورده و ذرهای دور از ذهن نیست. شما در حین داستان با دنیای قشنگ باغ کهریزک و آدم های نیکو کار و نیکو سرشت آشنا میشوید.
رنگ غروب افتاده بود روی دیوار مغازه اما انگاری او خیال تعطیل کردن نداشت، شاید می خواست غروب راهش را تا تاریکی پیش ببرد. مهتابی مغازه را روشن نمود وچشم دوخت به در مغازه به امید مشتری… امروز اولین روز شروع کارش بود اما فقط یک مشتری برایش آمد. صبح تا ظهر که درگیر وسیله چیدن بود، ولی از بعدازظهر شروع به کار کرد. تمام فکر و ذکرش سر برج بود که باید کرایه را به حساب کاظم آقا
می ریخت و اگر کمی دیر می شد، سر و کارش با شفق خانم بود… و آبرویش در خطر! دو درختچه ی کاج دم در و درخت بیدی که شاخه هایش تا نزدیکی زمین می رسید او را به فکر انداخت: ” از مشتری که خبری نیست، برم شیلنگ بندازم، این زبون بسته ها رو آب بدم. ” شیلنگ قرمز راه راه را از انباری کوچک ته مغازه برداشت و وصل کرد به شیر آب؛ مثل همه ی تابستان ها در مرکز شهر فشار آب افتضاح بود… اول از دم در
شروع کرد، بوی خاک آب خورده بلند شد، مثل همه ی آدم ها آب پاشی روی زمین به او نشاط بخشید و از کسلی درآمد، خواست شیلنگ را پای درختچه ی کاج بگذارد که صدای زنانه ای کنار گوشش شنید ببخشید آقا، شما صاحب این دکان هستین؟ ” آخ جون، مشتری! ” بله خانوم، بفرمایید! ببخشید، شما توی کار تعمیر کامپیوتر هستین؟ بله… کامپیوترم درست می کنیم. زن میانسال بدون این که پایش را توی مغازه بگذارد…