دانلود رمان لنسلوت (جلد سوم) pdf از Ava_20 برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
گاهى فشار زندگى به قدرى زیاد می شوند که حتى خواستار فراموشى می شویم، فراموشى هایى که خیلى بهتر از بیاد داشتن هاست، زندگى زیباست، اما زیبایى به اسانى بدست نمى آید و باید بهایى پرداخت کرد همانند زندگى مردى که زیبایى زندگى را بدست اورد و در عوض بیشتر چیزهایى که داشت را از دست داد، شخصیت دوست داشتنى ما از نعمت پدر بودن محروم و به ذلت زندگى در زمین محکوم شد…
تکه چوبى به پشتش برخورد کرد ، همانطور که جلوى آبشار کوچک نشسته بود ، سرش را برگرداند ، پسرى قد بلند با تنى نورانى پشت سرش ایستاده بود ، به قدرى منظره زیبا بود که نگاهش مات مانده بود، نور الهى آرامش خاصى داشت ، اما نگاه پسر جوان آرامشى نداشت، بلکه پر از ترس و آشوب بود، چشمان سیاهش او را از خلصه بیرون کشید، روى دو پایش ایستاد ، خواست حرفى بزند که پسر جوان زودتر شروع به
حرف زدن کرد. _ اون روزى که اومدى خرابه شک کردم شاید یه موجود بهتر از شیطان باشى ، اشتباه نمی کردم، اما الان باید به چیزى که میگم خوب گوش کنى و بهش عمل کنى، کاموس. متعجب تکرار کرد. _ کاموس؟! اون کیه؟! بدون اینکه به سوالش جوابى بدهد، در حالی که ترس در نگاهش شدید تر شده بود افزود. _ تو فراموش کردى ، اما یه روزى بیاد میارى ، روزى که تمام خلق و خوى هاى خوب در تو از
بین بره، تو دارى به عادات منفى و شیطانیت که خیلى قوى تر از عادات خوبت هستن، اجازه پیشروى میدى و میزارى که بدنتو نیروهاى شیطانى تسخیر کنه. هنوز هم متعجب به صورت پسر جوان خیره شده بود، نگاهش سر خورد روى آستین لباس سفید بلندش که خالى ازدست بود، سردردى و گنگى اطراف او را کالفه کرده بود اما حرف هاى پسر جوان به شدت برایش اشنا مینمود. _ تو کى هستى؟! بدون اینکه…