دانلود رمان یک افق یک بینهایت pdf از ساناز فرجی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
قصه امروز ما، قصه گذر از سختیهاست، وقتی دلیلی برای این گذر داری! اصلاً شاید رسیدن به فردا، همان دلیل گذراندن امروز است. قصهگوی امروز ما نیز از روزهای بد و سختی میگوید که اگر لحظهای در عبور از آن تردید کند، تمام زندگی را خواهد باخت.
نیمه شب بود که صدای پایی بیرون از اتاق شنیدم وبلافاصله ضربه ای به در خورد و قبل از اینکه به خودم بیایم، در اتاق باز شد. با دیدن هاله کم مانده بود قبض روح شوم، شاید اولین باری بود که قدم به اتاقم می گذاشت. بی سر و صدا آمد تو و در اتاق را بست، آن قدر هول کرده بودم که دهانم قفل شده بود. لبه تخت نشست و با نگاه بی روح همیشگیش به من خیره شد. از نگاه خونسردش هیچ چیزی قابل خواندن نبود…
به او دقیق شدم. اگر ابروهای کمانی اش را مرتب می کرد چشم های زیبایش بیشتر به چشم می آمد. اگر می گذاشت موهای خرمایی رنگش کمی بلند شود و کمی… پرید توی افکارم: از من ناراحتی؟ فکر کرد ازش ناراحتم؟! گناه هاله چه بود که امیر مرا نمی خواست؟ اصلا چرا این سؤال را از من می پرسید؟ بی اختیار خودم را جلو کشیده و بغلش کردم: من دوستت دارم هاله، تو خواهر منی. به پشتم دست کشید.
خشونت حرکاتش مرا باد حاج باد انداخت و خودم را عقب کشیدم دوباره بغض کرده بودم و این را دوست نداشتم. قبل از اینکه اشک هایم کاملا پایین بیاید، بی هیچ ظرافتی به چشم هایم دست کشید:خیلی مظلومی و احمق. تعجب کردم؛ منظورت چیه؟ اخم کرد و با حالتی تهاجمی گفت: مثل آدمای بی مصرف میمونی، از خودت دفاع نمی کنی، چشمت رو دوختی به دهن حاج بابات و آنا که ببینی اونا چی میگن…