دانلود رمان هم قفس pdf از ساناز فرجی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
صندوق پست خانه اش با نامه هایی برخورد می کند که برای او جالب است او کم کم عاشق نویسند نامه ها می شود. در هر جا میتواند دنبال نشانی از او می گردد. هیوا در تحقیقاتی که می کند میفهمد نام آن پسر افشین است که عاشق دختری به نامه ستاره بود و این عشق او را تا اوج می رسانده ولی روزی می فهمد که ستاره به او خیانت کرده و از همه زنان متنفر می شود. هیوا که دانشجوی پزشکی بوده روزی با بیماری مواجه می شود که پدر افشین است…
یه روز دیدم که تو حیاط روی یه نیمکت نشسته، سعی کردم بهش توجه نکنم. رفتم روبروش روی نیمکت نشستم، محو جزوه هاش بود. منم چند تا ورق گذاشتم روی پام و ظاهرا مشغول خوندن شدم ولی زیر چشمی نگاهم به ستاره بود. هر روز اشتیاق دیدن ستاره در وجودم بیشتر می شد. چرا این طوری شده بودم؟ خودمم نمی فهمیدم ستاره مورد توجه خیلی از پسرای دانشگاه بود. تو همین چند ماهی که از شروع
ترم اول می گذشت کلی خاطرخواه پیدا کرده بود. شاید من عاشق زیبائیش شده بودم؟ شاید اون اصال توجهی به من نداشت؟ منتها من کوچک ترین نگاه ستاره و کوچک ترین لبخندش رو پیش خودم یه جوری تعبیر می کردم، فکر می کردم بهتره یه کمی به خودم فرصت بدم، شاید فکرش از سرم افتاد؟ شاید اون اصلا وصله مناسبی برای من نباشه؟ ولی سریع افکار بد رو از ذهنم دور می کردم. دلم میخواست
خوش بین باشم و فقط به چیزای خوب فکر کنم. به این که ستاره هم منو دوست داره. به خودم می گفتم، نگاه هاش رو نمی بینی؟ لبخندهاش؟! حرکاتش؟! اصلا اگه از من خوشش نمی یاد چرا همیشه برای جزوه گرفتن می یاد پیش من؟ چرا پیش بقیه بچه ها نمی ره؟ چرا تو کلاس سعی می کنه نزدیک من بشینه؟… همین طوری تو افکار خودم بودم که یهویی با هم چشم تو چشم شدیم. لبخندی زد و اشاره کرد به دهنش…