دانلود رمان بوی نارنگی (جلد دوم) pdf از رهی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سامان پایدار برادر سارا که معرف حضورتون هست آقای جذاب، ورزشکار و بشدت غیرتی! البته گاهی هم بی اعصاب و در زمان خودش مهربون و شوخ که هر بار حضورش شوکی در رمان سد سکوت ایجاد کرد و جذابیتش امیررضا رو مجبور به چنین اعترافی کرد که: “سامان زیادی خوش قیافه و خوش استایل و البته خوش پوش نیست؟ شاید حضور کسی مثل او در زندگی سارا دلیل دیده نشدن من است! ” سامان خان اینجا بیشتر از سکوت کولاک میکنه و کم کم با…
در اتاقم را باز کرده بیرون رفتم حیدر با دیدنم به سرعت از جا برخواسته با لبخند نگاهم کرد. -سلام آبجی ملیح. چه عجب اومدی دیگه داشتم می رفتما!… جواب سلامش را آرام داده جلو رفتم حیدر جزء معدود کسانی بود که نامم را همیشه با احترام کامل به زبان می آورد حتی خواهر و برادرم آن “ح” آخرش را گاهی حذف می کردند. مردی که اگر چند سال کوچکتر بودم جای پدرم بود. با دعوتش به نشستن ساک
کوچکی که به عنوان تمام چیزی که داشتم و فقط با چند دست لباس و لوازم شخصی بسته بودم کنار مبل گذاشتم. نزدیکش نشستم تا صدایم را بهتر بشنود به دروغ گفتم: -ببخشید دیر شد، یه چیزی گم کردم تا پیدا کنم طول کشید. خیره به چشم های سرخم سری به تاسف تکان داده پچ زد: معلومه! با سنگینی نگاهی سر بالا گرفتم: فتانه خیره به صورتم در حالی که سوختنش را از رابطه خوبمان می دیدم
مثلا معذب و آرام طوری که انگار نمی خواهد حیدر بشنود گفت: -ملی جان بیا اینور تر بشین درست نیست! پوزخند زدم به رفتارهای ظاهر سازش عادت کرده بودم که تلاش می کرد جلوی چشم قادری که دیگر برایم مهم نیست بی آبرو ترم کند. برخلاف من حیدر در جایش تکانی خورد این زن را که چند سالی از خودش کوچکتر بود خوب می شناخت می دانست ممکن است حتی در ایی لحظه و قبل از رفتنمان برای…