دانلود رمان ضماد pdf از پرستو اسحقی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، خونبسی، هیجانی، بزرگسال
نبات ملکزاده، دختری از جنس مهربانی، در دل روستایی کهن قد کشیده و از معدود کسانی است که جسارت ترک آن را برای ادامه تحصیل در شهر داشته است. اما سرنوشت، دست در دست تقدیر، نقشهای دیگر برایش دارد. خاقان ایزدی، فرزند ارشد جهانگیر، مردی که نامش با غرور و سردی گره خورده است. پس از مرگ برادر و همسر برادرش، او انتقام را در چارچوب قانون رقم میزند، قاتل را به پشت میلههای زندان میفرستد و کودک پنجماهه برادرش را در آغوش میگیرد، بیآنکه بداند تقدیر، بازی سختتری برایش کنار گذاشته است. و اینجاست که راههای خاقان و نبات به هم میرسند؛ جایی که خون، سرنوشت را مینویسد. برای نجات تنها برادرش از مرگ، نبات مجبور به پذیرفتن سرنوشتی میشود که هرگز در خوابهای دخترانهاش هم تصور نمیکرد. خونبهایی که زندگیاش را در مسیری بیبازگشت قرار میدهد…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آهار
دانلود رمان نورا
قسمتی از رمان
پوران و خاقان پشت میز نشسته و آن سه نفر به ملیحه کمک کرده و میز را چیدند. نبات دست ملیحه را گرفت و سرمیز شام آورد. بهانه نیار ملیحه خانم شما عضوی از این خانواده ای بشین کنارمون تا لقمه راحت از گلوم پایین بره!! قبل از اینکه مخالفت کند پوران با لبخند پلک بر روی هم پر گذاشت که ملیحه چشمی زمزمه کرد. قرمه سبزی های ملیحه چنان خوشمزه میشد که در آخر روی آن دعوا راه میفتاد. خب خب دوتا برادر ساکت باشید بچه پنج ساله از شما آروم تره!! هر دو سکوت کردند و خاقان با چشم و ابرو برای خروش خط و نشان کشید. پوران راضی از این لحظات عمرش لبخند از روی صورتش کنار نمی رفت. یک هفته دیگه عید و نظرتون چیه بعد از سال تحویل بریم مسافرت حس میکنم همه مون بهش نیاز داریم.
گیتی رضایت داد. همان ثانیه موافقت کرده و پوران هم نبات به ملیحه نگاه کرد. نبات ابرو بالا انداخت و لپش را از داخل گاز زد تا به چهره ی مظلوم خاقان نخندد. – مگه قرار مخالفت بکنی وقتی من راضی ام؟؟ نه من غلط بکنم هرچی خانمم بگه دو فروردین راه میفتیم! خوبه آفرین همسر عزیزم. هفت سین را روی کنسول چید و نگاهی به آن انداخت و لبخندی زد. یک ساعت دیگر عید بود و هنوز خود آماده نشده بود. با عجله بالا رفت و وارد اتاقشان شد. خاقان و هنگامه لباس پوشیده و روبروی آیینه میرقصیدند نبات لبخندی به رویشان زد و سریع دامن اناری با شومیز سفید را از بین لباس هایش بیرون کشید. موهایش را شانه زد و به وسیله ی بابلیس فرهای ریز زد خاقان روی کاناپه نشسته و به او چشم دوخته بود. ب
خاطر صافی صورتش نیازی به کرم پودر نداشت. زیر چشمانش و گونه هایش را کانسیلر کشید و خط چشم یک تل پاپیونی قرمز روی سرش زد و دستی به موهای فرش کشید. صندل هایش را پوشید و از اتاق خارج شد. با عجله از پله ها پایین رفت و لبخندی به چهره ی خندان بقیه زد. سلام سلام…. جووون زنداداش چه خوشگل شدی…. بفرمایید بانو!! مزه نریز خروش سال جدید شروع میشه و نامزد داری یکم آقا باش!! بله بله چشم بانو….!! گیتی هم طوسی و خردلی ست کرده و کنار خروش نشسته کرده و کنار خروش بود. باهم دست داده و احوال پرسی کردند. ملیحه از دیروز به خانه دخترش رفته بود تا سال جدید را کنار آنها تحویل کند. همانند یک کدبانو از آن سوی به این سوی رفته
و همه چیز را آماده و فراهم می کردن شیرینی راهم از یخچال برداشته و روی میز گذاشت. میان خاقان و پوران روی کاناپه نشست. صدای تلویزیون رو زیاد کن خان!! چشم…!! با شمارش معکوس هنگامه را روی پاهایش نشاند و دست درون دست مردانه خاقان گذاشت و پلک بر روی هم گذاشت. خدایا سال جدید رو برای خودم و خانواده ام پر از سلامتی و شادی کن! خودت همه ی مارو کنارهم شاد و موفق نگه دار. با صدای تلویزیون که سال جدید را اعلام کرد چشمان اشکی اش را باز کرد. خروش چندتا از بادکنک ها را ترکاند و آهنگی پلی کرد و شروع به قر دادن کرد. گیتی و خروش به زور پوران راهم بلند کرده و وسط کشیدند.