دانلود رمان گروه آهنین و آموری pdf از آلکساندر دوما برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ملت فرانسه از سال1789تا چندسال پس از آن درگیر انقلاب بود و سرهای سلاطین و اشراف و کارمندان عالیرتبۀ دولت و هنرمندان را بر باد میداد؛اما همین ملت در حدود سال 1799 احساس میکرد که از خونریزی سیر شده و میترسید که مبادا هرج و مرج و لجامگسیختگی جانشین هرگونه نظم و قانون شود. به همین دلیل ملت فرانسه از ترس بینظمی و خودسری، خود را به دامان حکومت هیئت مدیره انداختند…
“مرد نقابدار” اینک (رولان) و رفیق انگلیسی او را می گذاریم و راجع به یکی از افراد که بیش از چند لحظه در این سرگذشت ظاهر نشد صحبت می کنیم، زیرا وی در سرگذشت ما نقشی بزرگ بازی خواهد کرد. این مرد، همان مرد نقابدار است که وارد مهمانخانه (آوین یون)شد و دویست سکه طلای بازرگان را برای او پس آورد و بعد از خروج از آنجا سوار بر اسب خود که به یکی از تیرهای چراغ بسته بود گردید و با
سرعت از شهر خارج شد. بعد از این که به قدر نیم فرسخ از شهر فاصله گرفت نقاب از صورت برداشت و اگر کسی می توانست در تاریکی شب او را ببیند مشاهده می کرد به قدری زیبا است که گویی یک زن می باشد . از عمر آن جوان بیش از بیست و چهار یا بیست و پنج سال نمی گذشت و چشمها و ابروهای سیاه و مژگان بلند او کمتر اتفاق می افتاد که بیننده ای را مجذوب نکند . جوان بعد از این که مدتی راه پیمود و
آبادیهای متعدد را در ظلمت شب در قفای خود گذاشت، وارد آبادی کوچکی گردید که نام قریه به آن اطلاق نمی گردید و مزرعه هم برای اسم آن مناسبت نداشت. زیرا مزرعه به محلی گفته می شود که بیش از یک خانواده نداشته باشد و حال آن که آنجا چند خانه به نظر می رسید و قریه جایی است که اقلاً یکصد خانوار در آن زندگی کنند و در آنجا زیادتر از چند خانه مشهود نبود. جوان مزبور وارد یکی از آن خانه ها شد…