دانلود رمان چشمهایت pdf از کیاندخت۷۰ برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مهرآسا پرتو بر اثر یک حماقت بطور ناخواسته وارد یک باند دزدی و به یک دزد حرفه ای تبدیل میشه و سوژه ی آخری که برای دزدی باهاش برخورد میکنه کیان نام داره، کیانی که دلش رو میبره و میخواد مهرا رو از اون باند بیرون بکشه ولی همه چیز به این آسونی نیست… این وسط دوست صمیمی کیان هم دل به مهرا میبنده و یه مثلث عشقی بوجود میاد که انتخاب رو برای مهرا سخت میکنه و اینکه آخرش چی میشه قابل پیش بینی نیست…
چشمانش را به سختی باز کرد سردرد بدی گرفته بود حس می کرد تمام دنیا دور سرش می چرخد. دستش را به سرش گرفت و روی تخت نشست. ترنج روی میز توالت نشسته بود و قرینه بودن خط چشمش را بررسی می کرد: چه عجب خانوم بیدار شدن! بی حال بلند شد و به سمت روشویی رفت از تصویر خودش در آینه وحشت کرد! رنگش بشدت پریده بود و آرایشش بهم خورده بود چشمان درشت و خمارش را
هالهی سیاهی در بر گرفته و لبانش ترک خورده بود. دستانش را روی روشویی گذاشت تااز افتادنش جلوگیری کند سرگیجه امانش را بریده بود سرش را پائین گرفت و به یک باره تمام محتویات معده اش خالی شد اشک از چشمانش سرازیر شده بود و لرز خفیفی داشت. ترنج با عجله به سمتش آمد و زیر بغلش را گرفت. _حالت خوبه؟! کمکش کرد و او را روی تخت نشاند: باید می آوردی بالا! مهرا نگاهی استفهام آمیز به او
انداخت و ترنج ادامه داد: اون همه زهرماری که تو خوردی اگه نمی آوردی بالا جای تعجب داشت! یکم آب گرم با عسل بخوری خوب میشی! برا چی اینقد دیشب خوردی؟! -دیشب! دیشب چه خبر بود؟! به یکباره یادش آمد.. ساسان.. عمارت.. زهرماری… دلار… نوازش های ساسان و گریه های بی امان مهرا.. ترک موتور با دو دست سرش را گرفت و نالید: _خدایا! ترنج کمرش را نوازش کرد. _چی شده مهرا؟! نکنه دیشب…