دانلود رمان ساقی من باش pdf از دوشیزه برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
کلید انداختم و در و باز کردم… زیر چشمی نگاهی به سالن خالی انداختم… انتظار داشتم مثل همیشه ببینمش که با شنیدن صدای کلید… جلوی در وایستاده و در حالی که سرش پایینه خوش آمد بگه… ولی نبود… با خودم گفتم حتما خوابش برده… دلم و خوش کردم که با دوتا سیلی جانانه از اونایی که رد چهاتا انگشت بلافاصله روش حک میشه از خواب بیدارش کنم… برای همین بلند صداش نکردم و…
انقدر بهش نگاه کردم تا بالاخره بیدار شد… چشماشو آروم باز کرد و با درد چند تا سرفه پشت سر هم کرد… چشمش که به من افتاد، سعی کرد یه کم رو تخت نیم خیز بشه… با چشمای وحشتزده گفت: – ساعت… چنده؟؟؟ -نزدیک هشت… سریع پتو رو از روش زد کنار و اومد از تخت بره پایین که دستشو گرفتم… -کجا؟؟؟ – میرم شام درست کنم… -لازم نکرده… شام میریم بیرون… تو چشماش برق خوشحالی و دیدم…
آخه من و ساقی خیلی کم بیرون می رفتیم… اینم یکی دیگه از راه کارام بود برای اینکه ساقی به حرف بیاد و بخواد این رابطه بسته رو تموم کنه… ولی بازم مثل همیشه سکوت می کرد و گوش به فرمان من بود… رفتم از اتاق بیرون ولی از لای در داشتم نگاهش می کردم… مونده بود چی کار کنه… اصلا نا نداشت تکون بخوره… خودشو به زور تا لبه تخت کشید و خواست رو پاش وایسته ولی نتونست تعادلش و
حفظ کنه و محکم خورد زمین… می خواستم برم کمکش کنم ولی باز خودمو کنترل کردم… باید می دیدم تا کجا حاضره سختی رو تحمل کنه… نیمخیز شد… دستاش که بهش تکیه کرده بود تا بلند شه داشت می لرزید… خوب که نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه… می دونست اگه نتونه به موقع آماده بشه از بیرون رفتن خبری نیست… برای همین داشت تمام تلاششو می کرد… با کمک در و دیوار رفت سمت کمدش…