دانلود رمان مسافر فرانکفورت pdf از آگاتا کریستی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
«سر استافوردنی» مردی بود چهلوپنج ساله، با قامتی متوسط، صورت براق و سبزهاش به مناسبی تراشیده شده بود. لباسی که همواره بر پوشیدن آن پافشاری داشت، عجیب و غریب بهدید میآمد. او از یک خانواده اشرافی بود. و هر نوع پوششی که دلخواهش بود میدوخت و به آزادی میپوشید. حال آنکه لباس دوستانش نسبت به او زیادتر رایج و رسمی بود و این وضعیت برای او احساس خوشایندی داشت…
اریک «پام قصد داشت چیزی به «سر استافورد» بگوید. _پیر مرد اگر یک چیزی به تو بگویم ناراحت نمی شوی؟ سر استافوردنی او را برانداز کرد سال های زیادی بود که «اریک پام را می شناخت اما آن ها دوستان خیلی نزدیک و یکدلی نبودند. «اریک» پیر، به اعتقاد «سر استافورد»، دوستی کسل کننده و از سوی دیگر باوفا بود. و برای خوشگذرانی مناسب نبود برای کشف و شناخت جریانات مهارت داشت.
آنچه را که مردم به او می گفتند به خوبی در خاطر روی گاه می توانست اطلاعات سودمندی را بروز دهد. _از کنفرانس «مالایا برگشتی» اینطوره؟ «سر استافورد» گفت: بله. _آنجا اتفاق ویژه یی که نیفتاد؟ _طبق معمول بود. -اگر جور دیگری بود برایم شگفت آور به نظر می رسید. می دانید که منظورم چیست اگر چیزی اتفاق می افتاد مثل این بود که گربه ای را در قفس کبوترها بیندازی. _در کنفرانس چه خبر بود؟
هیچ چیز به جز پیش بینی های دردناک. هر کس تنها آن چیزی را می گفت که شما فکر می کردید باید بگوید و این فقط اندکی با تصوری که داشتید فاصله داشت. نمی دانم چرا باید به اینجور جاها بروم؟! هنگامی که اریک «پام» در مورد اوضاع چین پرسشی کرد، گره اخم هایش در هم رفت. استافورد گفت: فکر نمی کنم آنها هیچ جریانی باشد. شما می دانید شایعه های همیشگی در باره این پیرمرد بیچاره «مائو» و اینکه…