دانلود رمان ساعت ها pdf از آگاتا کریستی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
شیلا وب انتظار داشت تا یک زن نابینای مورد احترام و متشخص به نام خانم پبمارش را در خانه ی این زن در خیابان ویلبراهام کرسنت ملاقات کند اما او در عوض، جسد مردی میانسال را پیدا کرد که در کف اتاق نشیمن افتاده بود. اما خانم پبمارش بیان می کند که اصلا منتظر ملاقات با شیلا نبوده و همچنین، می گوید ساعت های زیادی که در اطراف جسد مرد میانسال به چشم می خورند، متعلق به او نیستند. آنها برای حل این معمای پیچیده به کارآگاهی زبده نیاز دارند.
از بازرس پرسیدم: کجا داریم می رویم؟ او به راننده دستور داد: آژانس کاوندیش، خیابان پالاس، نرسیده به میدانگاهی، سمت راست. _بله، قربان. ماشین به راه افتاد. مردم کنجکاو، مجذوب گروه کوچکی تشکیل داده بودند. گربه حنایی خانه همسایه دایانالج. کار آرایش را به پایان رسانده، راست روی ستون نشسته به آرامی دمش را تکان می داد و بـا حـالتی تحقیرآمیز که خاص گربه ها و شترهاست. صورت های
انسانی را تماشا می کرد. هارد کاستل نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: اول می رویم آژانس کاوندیش، بعد هم سراغ مستخدمه. ساعت از چهار گذشته بود. پس از کمی سکوت، اضافه کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: – داستان عجیبی برایمان تعریف کرد. هرچه زودتر حرف هایش را بررسی کنیم بهتر است. _فکر نمی کنی که… _اشخاصی که جنازه پیدا می کنند همیشه خیلی توجه مرا جلب می کنند.
_اما این دختر از ترس نیمه جان شده بود. اگر صدای فریاد هایش را شنیده بودی… -راستی کالین علت حضور تو، در ویلبراهام کرسنت چه بود؟ زیبایی معماری عهد ویکتوریا را تحسین می کردی؟ یا اینکه هدف معینی داشتی؟ ـ بله، هدفی داشتم. در جستجوی شماره ۶۱ بودم، شاید چنین شمارهای وجود نداشته باشد؟ _وجود دارد . فکر می کنم تا شماره ۸۸ ادامه دارد. _دیک، وقتی تا شماره ۲۸ رفتم، ویلبراهام کرسنت تمام شد…