دانلود رمان تار عنکبوت pdf از آگاتا کریستی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در یکی از بعداز ظهر های زیبای بارانی در مارس داخل اتاقی بسیار زیبا… که تمامی جاهای آن با سلیقه منحصر به فردی طراحی شده اند دو مرد در کنار یک میز ایستاده بودند. در روی میز یک قلم و چندین ورق و یک بازی شطرنج بود. آقای رولند دلاهای مردی بسیار با شخصیت و باوقار می باشد که در سن پنجاه سالگی خویش به سر می برد.با ژستی جالب به دسته یکی از موبل ها تکیه داده و با فردی که پیش او بود ورق بازی می کرد…
به محض اینکه الیور کاستلو آنجا را ترک کرد و دوشیزه پیک راه را به او نشان داد پیپا زد زیر گریه و گریه کنان پرسید: او مرا از اینجا میبرد؟ و با تلخی و اندوه زیادی به کلاریسا نگاه کرد. کلاریسا به او گفت که: نه او نمی تواند چنین کاری بکند ولی تنها عکس العمل پیپا این بود که گریه کند و فریاد بزند: «من از او متنفرم.» کلاریسا از ترس اینکه دخترک دچار جنون زدگی نشود به او گفت: «پیبا» و پیپا که برگشت به او
نگاه کند با جیغ و داد گفت: من نمیخواهم دوباره پیش مادرم برگردم ترجیح می دهم بمیرم برای من بهتر است که بمیرم تا پیش او بروم من آن مرد را می کشم کلاریسا به او دلداری می داد، پیپا که اکنون غیر قابل کنترل به نظر میرسید فریاد زد: من نمی خواهم زنده بمانم. کلاریسا شانه های او را در برگرفت و گفت: «پیپا خودت را کنترل کن. من نمی گذارم این اتفاق بیافتد حرف مرا قبول کن من اینجا هستم و همه
چیز رو براه است.» ولی هنوز پیپا با استیصال و نگرانی فریاد می زد: من نمی خواهم پیش مادرم برگردم و از الیور هم متنفرم او یک مرد شرور است، او خیلی بد ذات و شریر است. کلاریسا که سعی می کرد او را آرام کند، آهسته آهسته می گفت: بله عزیزم من این را می دانم، من می دانم پیپا گفت: نه آیا تو میدانی آنچه را که من در این لحظه حتی تحمل به زبان آوردن آن را هم ندارم چیست؟…