دانلود رمان ستیز pdf از کوثر شاهینی فر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هیمن کنارم خم شده… آفتابی که میتابه موهای قهوه ای روشنش رو عسلی رنگ کرده… موهای لخت و قشنگی که عجیب منو یاد ماهی میندازه… هیمن زل زده به داسی که دستم گرفتم و من نگاه از اون می گیرم… با چشم دنبال اون یکی می گردم… دخترم رو میگم… صدای برخورد داس ها روی محصول برنج و برداشت اون… صدای ریز ریز خندیدن دو تا زن کمی دور تر از من، قاطیه صدای گنجشگ بازیگوشی که چپ میره…
افسار اسب رو از دو طرف بدن اونا نگه می دارم و برای آخرین بار به سمان نگاه می کنم… سمانی که تند و تند اشک می ریزه… پشت دست هیلا رو میبوسه و من چقدر ممنونشم که باعث میشه فکر کنم، هنوزم توی این خراب شده یه عده آدم خوب دارن زندگی می کنن… پاهام رو به پهلوهای اسب می زنم و راه می افتم… بی حرف … همه ی تشکرم رو توی نگاهم ریختم… حواله ی سمان می کنم… سمانی که تا وقتی
از تپه پایین میایم اونجا ایستاده و نگاهمون میکنه… از جاده نمی گذرم… دور میزنم… از بین جنگل رد میشم… می ترسم کسی ما رو ببینه… کل آبادی رو به هم می زنن… میران برگشته… صدای ماهی تو سرم رژه میره (دوسم نداره… حسش میکنم) زن ها بی مهری رو می فهمن.. حس می کنن… بغضم هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشه.. میرانه لعنتی!.. صدای پر از گلایه ی ماهی با اون چشم های اشکی ((دلم این زندگی رو نمی خواد…
فرار کنیم هیما…)) اون روز باید می رفتم… شاید اگه اون روز می رفتیم یک هفته بعد جسم بی جونش رو نمی دیدم… آویزون مونده به سقف… من از میران به مراتب متنفرترم… از همه شون بیشتر!… دلم برای مادرم تنگ شده… تنگ تر میشه… برای پدرم… اونا درک میکنن… حتما درک می کنن… خودمم به چیزی که میگم ایمان ندارم… اینجا کسی ما رو درک نمی کنه… رنگ سیاه آسمون آبی میشه… آبی تیره…