دانلود رمان یاکان pdf از سحر نصیری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اسمش یاکان بود بزرگترین قاچاقچی مواد همه ازش میترسیدن تا این که دل سنگ و بی رحمش اسیر دختر سرکش سرهنگ شد! دختری ناز پرورده و افسار گسیخته که هیچ جوره پا به زندگی این مرد شرور و وحشی نمی ذاشت ولی اون یاکان بود! مردی که همه رو به آتیش می کشید و حالا آتیش و تب تندش دامن این دخترک لوند رو گرفته بود پس با دزدیدن دخترک یه شب بی هوا پا به اتاقش میذاره، قسم خورده بود بهش دست نزنه ولی…
بعد از خوردن شام کمی کنار بابا نشستم. تموم طول شب متوجه اضطراب مامان و حالت غیر عادی بابا بودم. هر چند لحظه با هم پچ پچ می کردن و توی فکر فرو می رفتن. انگار که اتفاقی باعث نگرانیشون شده بود. _خب بابا کم کم وسایلت رو جمع کن هفته ی دیگه میریم اون سفری که بهت قولش رو دادم. بهت زده نگاهش کردم ولی من اصلا دلم نمی خواست تو این موقعیت از امیرعلی دور بشم. _کجا؟ چه قدر طول میکشه بابا؟ نمیشه نریم؟ هومی کشید.
_معلوم نیست بابا جان نه حتماً باید بریم. نمیآم و نمیشه نداریم. نمیدونم یهو چرا به این فکر افتادن بی خیال ادامه ی بحث شدم همون موقع به یهونه واسهش جور می کردم. بعد از نیم ساعت با گفتن شب به خیر از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. استرس کار امیر علی باعث شده بود نتونم از چیزی لذت ببرم همه ی فکر و ذکرم اون بود. نگاهی به گوشیم انداختم، هیچ پیامی ازش نداشتم و این بی خبری بیشتر من رو می ترسوند. دو روز بود که
از امیرعلی خبری نداشتم. نه جواب زنگ هام رو می داد و نه جواب پیام هام. آدرس خونهش رو داشتم، به سرم زد برم اونجا و خبری ازش بگیرم ولی می ترسیدم. لگدی به سنگ جلوی پام زدم و به سمت خونه راه افتادم به حدی حالم بد بود که حتی بابا هم شک کرده بود. از شدت فکر و خیال حالت تهوع گرفته بودم… اگه یه جایی زندانیش کرده بودن یا حتی کشته باشنش چی؟ مغزم داشت منفجر میشد همه ی امتحانام رو خراب کرده بودم و…