دانلود رمان سدم pdf از کیوان عزیزی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سامین یک آقازادهی جذاب و جنتلمن لیا دختری که یک برنامه نویس توانا و موفقه لیا موحد بدجوری دل استادش سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق نداره سمتش چپ نگاه کنه…
«لیا» همیشه اول مهر ذوق و شوق خاصی داشتم چه آن موقع که بچه مدرسه ای بودم و چه حالا که دانشگاهی شده ام. بچه تر که بودم نزدیک مهر و شروع مدرسه، بارها کیف و کفش و لباس فرم مخصوص را می پوشیدم و ژست رفتن به مدرسه را می گرفتم. امروز هم مانتوی جدیدی را که مامان در طول ۱۰ روز و با حوصله و سلیقه برایم دوخت پوشیدم خوش دوخت بود و تن خورش جلوه ی زیبایی داشت. آخرین نگاه را در آینه به سر و وضع خود انداختم.
با احساس رضایت از مامان خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم. هوای اول صبح نسیم خنکای ملایم و دلچسبی داشت به پوستم که برخورد می کرد حال خوبی بهم می داد. همیشه از هوای گرمای متنفر بود برای همین تابستان را برای گرمای غیر قابل تحمل تیر و مرداد دوست نداشتم. فصل های مورد علاقه ام پاییز هزار رنگ، زمستان سپید و بهار سرسبز و پرشکوفه بود. بنظرم تابستان این وسط علاف و سرگردان بود. با وجود تعطیلی هیچ
وقت نشد هیچ کار مفیدی جز سرگردانی و اتلاف وقت در آن سه ماه انجام داد. مسیر همیشگی خانه تا دانشگاه را با اتوبوس و تاکسی طی کردم چقدر دلم برای کلاس ها و شیطنت های خودم و سایر بچه ها تنگ شده بود. از محوطه سرسبزش گذشتم وارد ساختمان شدم. انگار هنوز کسی شروع ترم را چندان جدی نگرفته بود. بنظرم دانشکده مثل همیشه شلوغ و پرشور نبود. صدای جیغ جیغ مهسا از پشتسر که اسمم را با حرصی آشکار صدا میزد باعث شد برگردم…