دانلود رمان آیین دلبر pdf از آ_پیراسته برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
و گناه مااین بود که عشق اولشان نبودیم.. برای همین چشمهایمان به نظر زیبا نمی آمد و بدخلقی هایمان روی چشم های کسی جا نداشت، برای بودن و ماندنمان زمین را به آسمان ندوختند و هیچ کاری برای ثابت کردن دوست داشتن هایشان انجام ندادند، تار موهایمان قافیه شعر و غزل نشد و صدایمان تسکینِ درد هایشان.. ما عشق اول نبودیم؛ وگرنه.. برای دیدنمان لحظه شماری میکردند و برای لمسِ آغوشمان پیش قدم میشدند، تنها نمیماندیم…
میدون آزادی که هی ازش می،گفتن اینقدر بزرگ بود که آدم می تونست توش گم بشه به شدت خسته شده بودم و تپش قلبم بالا رفته بود اصلا فکرش هم نمی کردم یه روزی تنها بیام تهران. همیشه با آقاجون و مامان اومده بودم اونم با هواپیما، کل این مدت توی اتوبوس بودم، هلاک شده بودم! به صبح فکر می کردم تن و بدنم می لرزید. تا سوار اتوبوس بشم و از اون شهر فلک زده بیرون بیام مردم و زنده شدم. امشب شب عقد من بود،
عروسی که توی مجلس خودش حاضر نبود! می دونستم که برای خانواده ام بی آبرویی و ننگ به بار آورده بودم اما اگر به اون زندگی ادامه می دادم حتما زنده نمی موندم. پوزخندی زدم اگر فرار نمی کردم الان باید توی آرایشگاه می بودم و برای مردی که وای خدا حتی نمی تونستم بهش فکر کنم، آماده می شدم امکان نداشت… نمی تونستم بذارم زندگیم رو دستی دستی نابود کنم. با کلافگی به ساعتم نگاه کرد مهشید باید نیم ساعت پیش اینجا می بود.
با خستگی به سنگ جلوی پام ضربه زدم مهشید تنها دوستی بود که توی تهران می شناختمش. بالاخره دختره ی سرخوش رسید از اون ور خیابون داشت برام دست تکون می داد به سمتش رفتم و لبخند خسته ای زدم. _به به شیدا خانم سفر بخیر؛ خوش اومدی. ببین فحشم نده تو ترافیک گیر کردم خودت که میدونی تهران و ترافیکش! یه طرف دیگه هم برج میلادش! دیگه چیز مهم دیگه ای نداره. مکث کرد و انگشتش رو روی لبش گذاشت. -اوه یادم رفت هوای آلوده اش هم هست!