دانلود رمان آیدا pdf از فریحا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آیدا و شایان ۱۰ ساله که عاشق همدیگه هستن ولی خبر ندارن؛ با مرگ پدر و مادر ایدا، شایان آیدا رو میبره خونهی خودش تا به خیالش، انتقام خیانت آیدا رو بگیره؛ انتقام اعتراف نکردنشون رو!
چشمامو که باز کردم خبری از شایان نبود. غلتی زدم و ساعت روی پا تختی رو برداشتم. ۱۱ رو نشون می داد. کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم. موهام خیلی شلخته و به هم ریخته دورم بود. توی سرویس بهداشتی آبی به دست و صورتم زدم و مسواک زدم اونقد گرسنم بود که نمی تونستم برم حمام. صندلامو پا کردم و بیرون رفتم. شایان توی آشپزخونه مشغول بود و از بویی که میومد مشخص بود داره نیمرو درست میکنه. وارد شدم و گفتم:
سلام صبح بخیر. _سلام عروسک صبح توام بخیر بشین که صبحونه الان آماده میشه ببین چی پخته سرآشپز. _بیار زودتر سرآشپز حسابی گرسنمه. _یه لقمه کره عسل بزن فعلا. میز تقریبا پر بود از خوراکیای مختلف به جای کره عسل یکم از لیوان شیر کاکائو سرکشیدم. چند ثانیم طول نکشید که معدم به هم ریخت و با حس حالت تهوع بلند شدم و سریع رفتم سرویس توی سالن هرچی تو معدم بود بالا آوردم خدایا این چه بدبختی ای بود اخه؟
تا کی نمیتونم خوراکیای مورد علاقمو بخورم دستم میلرزید یکم آب به صورتم زدم. صدای شایان رو شنیدم که اسممو صدا میزد. قبل از اینکه درو باز کنه گفتم: نیا داخل لطفا. _خوبی؟ چرا نیام؟ _نیا. خودم میام یکم دیگه. برو شایان. درو قفل کردم و اشکام راه افتادن. بی صدا فقط اشک می ریختم. نمی دونم چقدر گذشت که ضربه ای به در زد و گفت: باز کن درو آیدا حالت خوبه؟ بیا بیرون عزیزم. پوزخندی زدم چندتا مشت آب سرد به صورتم پاشیدم و…