دانلود رمان مردی با لباس قهوه ای pdf از آگاتا کریستی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زندگی دختر جوانی به نام آنی بدینگفلد پس از مرگ پدرش که مردمشناس معروفی بوده با مشکل مواجه میشود. آنی از لحاظ مالی با تنگنای شدید روبرو شده. آقای بدینگفلد وکیل سابق نامه محبتآمیزی به آنی مینویسید و اعلام میکند که حاضر است به او مسکن مجانی بدهد، ولی آنی مایل نیست این پیشنهاد را قبول کند. درعوض او تصمیم دارد دور دنیا را بگرددو زندگی پرماجرایی در پیش گیرد. دست تقدیر باعث میشود که وقتی آنی عازم ایستگاه مترو است مرد ریز نقشی را ببیند که…
در طول هفته های بعد خیلی احساس دلتنگی می کردم خانم فلمینگ و دوستانش دیگر به هیچ وجه برایم جالب نبودند. آنها می نشستند و ساعت ها با هم از خودشان بچه هایشان از مشکلاتی که برای گرفتن شیر خوب برای بچه هایشان داشتند و اینکه وقتی شیر خوب نبود. به شیر فروش چه گفته بودند حرف می زدند. بعد از خدمتکارها و مشکلاتی که برای به دست آوردن خدمتکار خوب بود. یا در اداره ثبت به خانم مسئول آنجا چه
حرفی گفته اند، وراجی می کردند. هیچ وقت روزنامه نمیخواندند و اصلاً اهمیتی به اینکه در دنیا چه می گذرد نمی دادند همه چیزشان با مردم انگلستان فرق دارد البته در ریویرا خوب بود آدم می توانست همه دوستانش را در آنجا ببیند. من به همۀ این حرف ها گوش می دادم و برایم ملال آور بود، با وجود این تحمل می کردم و چیزی نمی گفتم بیشتر این خانم ها ثروتمند بودند. همه جای دنیای به این بزرگی را می توانستند بروند، بگردند و ببینند.
اما فقط چسبیده بودند به لندن به شهری کثیف و دلتنگ کننده و دائم راجع به شیر فروش ها و خدمتکارها حرف می زدند. حالا وقتی به آن روزها فکر میکنم به خودم میگویم شاید من مقداری کم صبر بودم اما آنها احمق بودند. احمق حتی در مورد امور مربوط به خودشان بیشترشان حتی نمی توانستند حساب دخل و خرج خانه شان را نگه دارند. کارهایم پیشرفت سریعی نداشت خانه و اثاثیه مربوط به آن به فروش رفته و پولش صرف پرداخت قرض هایمان شده بود…