دانلود رمان نشناختمت (جلد دوم) pdf از دوشیزه برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
شادن بعد از اینکه تصمیم میگیره از زندگی مسیح بره تمام تلاشش و برای اداره کردن زندگیش به تنهایی میکنه. ولی از یه سری حقایق نمیتونه فرار کنه و اتفاقاتی میفته که تصمیمش و عوض میکنه… اما این تصمیم هم میتونه ضامن خوشبختیش با مسیح باشه یا بازم راه غلط و انتخاب کرد؟
فردا صبح رفتم تو پارکینگ و سوار ماشینم شدم… کاری که هر روز انجام میدم… ولی ماشینم مثل هر روز باهام راه نیومد و هر کاری کردم روشن نشد… مثلاً می خواستم امروز که کلاس نداشتم یه کم زودتر برم فروشگاه که در غیاب ارغوان با بهنوش حرف بزنم و علت پدر کشتگیشو بفهمم… ولی اینجور که معلوم بود چند ساعتی اسیر این عروسک دست و پا شکسته ام بودم… بهش حق می دادم که یه روز صداش در بیاد… کلی ازش کار کشیده بودم
بدون اینکه وقتی برای سرویس کردنش بذارم… در کاپوت و باز کردم و با چشمایی گیج و متحیر زل زدم به دم و دستگاه کثیف و سیاهی که جلوی چشمم بود… حتی اگه چیزی بارم میشد هم محال بود بهشون دست بزنم… هنوز خیره بودم بهش که صدای هایی رو از پشت سرم شنیدم و بعد صدای بم و مردونه ای که پرسید: مشکلی پیش اومده؟؟؟ چرخیدم سمت صدا… یه مرد جوون بود که استایل و چشمای آبی و موهای کم و بیش روشنش
ظاهری اروپایی براش ساخته بود طوری که اون لحظه پیش خودم فکر کردم چقدر خوب فارسی حرف میزنه… _شما باید خانوم دولتشاهی باشید… نگاه خیره ام رو گرفتم و با چشمای ریز شده گفتم: -بله… شما؟؟؟ _من کیانی هستم همسایه واحد کناریتون… ذهنم سریع هانیه و شوهرش و به یادم آورد و بی حواس گفتم: آقا آراد؟؟؟ _باراد… _آهان بله باراد… خوب هستید شما؟؟؟ _ممنون… اگه دیشب که اومده بود دنبال هانیه میدیدمش الآن اینجوری سوتی نمی دادم…