دانلود رمان سرینا pdf از دانیل استیل برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ترن، در حالی که چرخ هایش بر ریل های آهنین ریتم یکنواختی را سر داده بود، تیرگی شب ایتالیا را می شکافت و خروشان به پیش می تاخت. انبوه کشاورزان و روستائیان چاق و فربه، و کودکان لاغر و خشکیده، و کسبه و تجار وارفته و زهوار در رفته و تعداد بیشماری سرباز آمریکایی، گوشه و کنار آن را پر کرده بودند…
وقتی به خاطرات دوران کودکی اش برگشت، سراسر وجودش را غم فرا گرفت. خاطرات زمانی که برای بازی به پارک بورگیز می آمد. با مادری که او داشت به ندرت چنین اتفاقی می افتاد. معمولا آن ها به هر جا که می خواستند بروند با ماشین می رفتند. ولی هر چند صباح یک بار به سیر و سیاحت نیز دست می زدند، فقط او و مادرش – زیبا رویی با خنده ای شاد، کاله بزرگ، چشمان درشت بشاش و خندان. سرینا ناگهان در تاریکی، صورتش را در
میان دست هایش گرفت. نمی خواست دیگر چیزی را به یاد آورد. نمی خواست آنچه را که اتفاق افتاده بود و چگونگی وقوع آن را، و چیزهایی را که دیگر وجود نداشتند، به یاد آورد. ولی گویی حال که برگشته بود، هر چه می کرد راهی برای گریز از خاطرات وجود نداشت. ارواحی که هفت سال بود دست از سرش برنداشته بودند، اکنون برای پیدا کردنش راه درازی در پیش نداشتند. و یا شاید، در واقع، این او بود که برای پیدا کردن آن ها آمده بود. بدون فکر کردن،
در جهت فواره های تروی پیش می رفت، و ناگهان خود را ایستاده در کنار فواره ها، و مسحور آن ها، یافت – همانطور که در کودکی مسحور آنها می شد. چند دقیقه ای در سکوت آنجا نشست، و در حالیکه به دیوار تکیه داده بود و فواره ها را تماشا می کرد، و از نسیم خنکی که از جهت آب به صورتش می خورد احساس خنکی و رفع خستگی کرد. سپس آرام آرام به طرف فواره رفت و سکه ای را به درون آب انداخت. لبخندی به خود زد، و در جهت کاخ کوئیریناله رفت…