دانلود رمان شب سرد pdf از راضیه درویش زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
همهچی با رفتن تنها پناه زندگیم، یعنی برادرم به سربازی، شروع شد. بعد از رفتن محمد، من موندم و مادری که لایق هر اسمی بود، الا مادر. تنها بودم و تنهاتر شدم. بدون اینکه از حقیقتهای پنهانی که تو گذشته نهچندان دور زندگیم اتفاق افتاده بود، خبر داشته باشم. تو بیخبری به زندگی سختم ادامه می دادم، تا روزی که فردی ناشناس وارد زندگیم میشه و به یکباره مانند طوفانی ویرانگر، همهچیز رو به هم میریزه. و من رو با حقیقتی روبهرو میکنه که…
از تاکسی پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم.اسی که طبق معمول سر کوچه به دیوار تکیه داده بود، تا من رو دید تکیه ش رو از دیوار گرفت و دوید سمتم. – آیناز! آیناز! کلافه از صدازدن هاش در ماشین رو محکم بستم و برگشتم سمتش با لحن عصبی و حرصی بلند گفتم: – چته اسی؟ چته هی آیناز آیناز راه انداختی؟ ماشین حرکت کرد و رفت. اسماعیل بهم رسید و در حالی که نفسنفس میزد، گفت: – مادرت.. مادرت.. از کنارش رد شدم و به سمت خونه رفتم؛
در همون حال گفتم: – مامانم چی؟ با قدم های بلند و دو مانند دنبالم اومد و گفت: – زن این مرتیکه اسمش چی بود؟ اه یادم رفت! نیم رخم رو به سمتش مایل کردم و گفتم. – آصف؟ بشکنی زد و بلند گفت: – آره، آره! آصف. – خب؟ – اومد اینجا. ناخودآگاه لبخند پیروزمندانه ای رو لبم نشست که از نگاه تیز اسماعیل دور نموند و باعث شد بی هوا راهم رو سد کنه. اینقدر حرکتش یهویی بود که نزدیک بود بهش بخورم؛ اما سریع عقب رفتم و دست هام
رو تو هوا تکون دادم و شاکی گفتم: -هوی یابو! چه خبرته؟ اسی با انگشت سبابه ش به من اشاره کرد و گفت: – تو؟ ابروهام رو توهم بردم و گفتم: – من چی؟ با شک سرش رو یه کم خم کرد و دقیق به چشم هام زل زد و آروم گفت: تو به زن آصف خبر دادی؟ با کیف به بازوش زدم و کنارش زدم. -این فضولیا به تو نیومده! از کنارش رد شدم. دوباره پشت سرم اومد که جدی برگشتم و نگاهم رو از کفش هاش، تا صورتش بالا آوردم و با همون جدیت با اشاره ابرو..