دانلود رمان تندباد pdf از بهاره شریفی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
شلوغی راهرو ها و دانشجوهای ترم اولی با برگه های انتخاب واحد به دست صحنه تکراری اوایل هر ترم بود. نسیم و ستاره از همان لحظه انتخاب واحد با هم آشنا شده بودند و بر طبق اصل نانوشتنی دانشجوهای ترم اول همیشه دوست دارند با یک نفر دیگر این طرف و ان طرف بروند تا تعداد گم شدن ها به حداقل برسد.
“چهار شنبه بیست و سوم مهر شب” من باید این کارو می کردم باید من مجبور بودم کارم اشتباه نبود. مهم نیست بقیه چی فکر می کنن. اصلا مهم نیست. باید…باید…باید…. پویان مدتی بود که روی تختش دراز کشیده بود و خوابش نمی برد. از طرفی حرکت آیه او را گیج کرده بود و از طرفی هم ذوق داشت که بالاخره توانسته یک جور به این دختر نزدیک شود هنوز هم که به ماجرای صبح فکر می کرد ذوق زده می شد. توی عمرش فکر هم نمی کرد
دختری این همه بی پروا جلو بیاید و این جور التماسش را بکند. چرخی زد و شرط هایی که میتوانست به آیه بگوید را توی ذهنش مرور کرد: چرا بهش گفتم به یه شرط؟ چه می دونستم فوری میگه قبول ای بابا… بهش میگم باید دوست دخترم باشه… نه اینجوری حال نمیده… جلوی جمع بهم بگه دوسم داره… اه چی بهش بگم. چرخی زد و نشست و دوباره به خودش گفت: البته شرطای دیگه هم می شه گذاشت… و لبش را چند بار جوید و به
چهره دوست داشتنی آیه فکر کرد. – نه این نامردیه… ولی ناخودآگاه فکرش داشت به سمت هایی می رفت که همان موقع صدایی از بیرون توجهش را جلب کرد. از اتاق بیرون زد. صدا از اتاق پریا می آمد، این چرا این وقت شب بیداره… به سمت در اتاق رفت و صدای خنده آرامش را شنید کمی گوش داد.انگار که داشت با یک نفر حرف می زد. اخم کرده در اتاق را با حرص باز کرد پریا از جا پرید و گوشی از دستش افتاد. تنها توانست بگوید: داداش…