دانلود رمان پیتزا پپرونی pdf از بهاره شریفی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد پسری به اسم محمد سام هست که پدر و مادرش فوت کردن و با خانواده پدریش قطع رابطه کرده. تا اینکه پدر بزرگش فوت میکنه و…
با صدای بسته شدن در سام به خودش تکانی داد. آرنج دست چپش از برخورد با آسفالت زخم برداشته بود و به شدت می سوخت. خون بینی اش کند شده بود ولی هنوز ادامه داشت. با نفرت پشت دستش را به بینی اش کشید و از جا بلند شد. کلاهش را از روی زمین چنگ زد و خاکش را با کنار شلوارش که وضع بهتری نداشت تکاند. دوباره آن را روی سرش گذاشت و به سمت موتورش رفت. بخاطر ضعیف بودنش از خودش متنفر شد.
از همه دنیا از زندگی اش از همه آدم ها متنفر شد. اینقدر حس تنفر شدید که احساس می کرد چیزی گلویش را می فشارد. هیچ وقت توی عمرش این همه از خودش بدش نیامده بود. نگاهش را برای پیدا کردن آب چرخاند خبری نبود. دوباره دستی به بینی اش کشید و هندل زد. خون دماغش بند آمده بود. باید می رفت خانه با این وضع نمی توانست سرکار برگردد. جلوی خانه نرسیده بود موبایلش زنگ خورد. اعتمادی بود. حوصله اش را نداشت،
گذاشت اینقدر زنگ بخورد تا قطع شود. موتور را همانجا جلوی در ورودی رها کرد و از پله بالا دوید. توی راهرو با خانم هدایتی همسایه طبقه دوم رو به رو شد. چشم هایش گرد شد ولی سام اجازه نداد حرفی از دهانش در بیاید با یک سلام سریع از کنارش گذشت. و تا طبقه سوم دوید. موبایلش زنگ خورد باز هم اعتمادی بود. در را با پا بست و به سمت اتاقش رفت و این بار جواب داد: -بله؟ صدای عصبی اعتمادی حال خرابش را خراب تر کرد…