دانلود رمان تصویر یک رویا pdf از لیلا.م برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
لیلی از زندگی بریده، به خاطر نقص عضوی که داره منزوی شده تا از نگاه پر از حرف، ترحم، تمسخر دیگران دور باشه، خودش رو مسبب سختی ها و تلخی های زندگی اطرافیان نزدیکش می بینه، پیله ای دور خودش تنیده و خیال بیرون اومدن از این پیله رو نداره، پرواز رؤیایی دور و درازه برای لیلی، اما لطف خدا، تقدیر و زندگی چیزهایی تو چنته دارن که دیدگاه لیلی رو نسبت به خودش و زندگی عوض می کنن، لیلی راهی رو پیدا می کنه برای زندگی کردن نه فقط نفس کشیدن…
دو هفته ای میشد که از سمانه هم بی خبرم، بی خبری به اندازه ی حضورش تواتاق و کنارم، دوسه باری زنگزده و احوالم رو پرسیده، نشد که بپرسم با احمد به کجا رسید، هنوزم دنبالش قدم رو میره یا نه؟ درس های پیش دانشگاهی و آماده شدن واسه کنکور همه ی وقتش رو پر کرده، قول داده امروز بیاد دیدنم، دیدهای سمانه بازدید نداره اما قید رفت و آمد رو نمیزنه، سمانه هم یکی از امیدها و دلخوشی های منه که دوست ندارم به نداشتنش فکر کنم.
فکرش که تموم میشه خودش از راه میرسه صدای حرف زدنش با لعیا رو شنوم و با ذوق به استقبالش می رم. دستش به در نخورده در و باز میکنم، دلتنگ شدن حس قشنگیه و تجربه کردنش شیرین، حسی که من ازش محروم نیستم چون کسایی رو دارم که دوستشون دارم یا دوستم دارن، شاید تعدادشون به اندازه انگشت های دست هم نباشه اما هستن و نمیشه وجودشون رو انکار کرد. اونم حال من وداره که محکم بغلم می کنه: کجا بودی بی معرفت؟
خوبه می دونی که من تنهام !! اخم میکنه و ازم جدا میشه، از جواب هایی که همیشه تو آستین داره خبری نیست: تو هم خوب میدونی که چقدر سرم شلوغه. _بله دیگه برای دیدن خانم باید وقت قبلی گرفت. لبه ی تخت میشینه و منم کنارش و هر دو همزمان می پرسیم: خوب چه خبر؟ صدای خنده مون بلند میشه: اول تو بگو! _نه اول تو بگو ! _من که خبر زیادی ندارم، تو باید برام حرف بزنی. نفسش رو سنگین بیرون میده: من که همه اش درس وکتاب…