دانلود رمان عادت می کنیم pdf از زویا پیرزاد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
این رمان پرداخت ماهرانهای از شخصیت هایی است که هر روزه نمونههایش را در نزدیکیمان میبینیم. توصیف جزئیات و دقیق شدن در رفتار و موقعیتها وحتی مکانها عاملی است که بیش از هر چیز در این داستان به چشم میخورد و شاید همین توصیفات دقیق از جزئیات حوادث و پدیده هاست که خواننده را در گیر خود میکند و صورتی ملموس به داستان میبخشد، به طوری که خواننده احساس میکند از نزدیک شاهد حوادث یک زندگی عادی است…
آیه توی راحتی رویه سبز، پاها توی شکم و سر روی زانوها گریه می کرد شیرین آرنج روی دسته راحتی ودست زیر چانه گاه به آیه نگاهم کرد و گاه به آرزو که پا برهنه طول اتاق را می رفت و می آمد و حرف میزد “تلفن مردم را می زنی می شکنی برای پسر مردم عشوه می آیی حالا طلبکار هم هستی؟” آیه دستمال کاغذی را کشید به چشم ها دماغ گرفت و رو کرد به شیرین، “خاله به خدا عشوه نیامدم دلم برای محسن سوخت باید قیافه اش را می دیدی
مامان جلو من داشت بیچاره را ضایع می کرد. من فقط خواستم موضوع را عوض کنم . پسر بدبخت رنگش شده بود عین توت فرنگی . مامان خانم گمانش هنوز زمان شماهاست که بچه ها جلوی بزرگترها دست به سینه بایستند یا چون مامان خانم کارفرما هستند اجازه دارند هر چه دلشان خواست بار کارمندشان بکنند. آرزو تکیه داد به میز ناهارخوری “وقت بگیریم سندیکای حزب کارگر نطق کنی” آیه دستمال کاغذی مچاله را پرت کرد روی میز
و زل زد به آرزو “تازه فکر نکن نمی دونم چرا قشقرق راه انداختی. چون تلفن کادو بود از کی و چراش به من مربوط نیست. من مثل تو فضول کار مردم نیستم”. آرزو داد زد “باز هوچی بازی راه انداختی؟ اول اینکه تا چشم محسن چارتا، دوم اینکه لطفا تو یکی به من درس رفتار با کارمند نده. سوم کی گفت تلفن کادوست” آیه پشت چشم نازک کرد وزیر لبی گفت “هه” آرزو رو کرد به شیرین “جغله جات خیال می کنند ماها چون هجده بیست سالمان نیست خریم…