دانلود رمان مثل یک ببر زندگی کن pdf از پائولو کوئلیو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نویسنده بجز معدودی از حکایت ها که تجربه شخصی خودش است، سایر حکایتها را از متون مختلفی که مطالعه کرده نقل میکند. در داستان «بیایید دنیا را بسازیم» میخوانیم: «پدر مشغول مطالعه روزنامه بود و پسر کوچکش دائم مزاحم مطالعه او میشد. پدر برای اینکه او را سرگرم کند صفحهای از روزنامه را که روی آن نقشه جهان چاپ شده بود جدا کرد. آن را چند تکه کرد و تکهها را به پسرش داد. حالا تو هم میتوانی خودت را سرگرم کنی. اگر تکهها را درست کنار هم بگذاری میتونی نقشه جهان را درست کنی.»
“انسان کامل”پیر با دوستش صحبت می کرد که دوستی از او پرسید: چرا تا به امروز ازدواج نکرده ای؟ پیر پاسخ داد: در جوانی تصمیم به ازدواج داشتم ولی می خواستم برای زندگی ام زن کاملی را پیدا کنم. دشت و صحرا را به دنبال زن کامل جست وجو کردم تا به دمشق رسیدم. در آنجا با زن زیبارویی آشنا شدم که بسیار اهل معنویت بود ولی متأسفانه دل به دنیا نداشت. سفرم را ادامه دادم تا به اصفهان رسیدم در آنجا با زنی آشنا شدم که هم
اهل دنیا بود و هم از عالم معنویت بهره داشت ولی متأسفانه چهره ی زیبایی نداشت.از آنجا هم سفر کردم تا به قاهره وارد شدم در آنجا با زنی آشنا شدم که از زیبایی بهره داشت اهل معنویت بود و امور دنیایی را هم رها نکرده بود. پس چرا او را به همسری انتخاب نکردی؟ دوست من او هم در انتظار مردی کامل بود! “ماهی نجات بخش” ساده دلی به استادی رسید و مشاهده کرد که او سخت در حال مراقبه است. از او پرسید: استاد چه میکنی؟
من به دقت بر روی جانداران مطالعه میکنم و تا کنون درس های زیادی از آنها یاد گرفته ام که میتواند تأثیر بزرگی روی انسان ها داشته باشند و زندگی آنها را نجات دهد. مرد ساده دل هم گفت: ای استاد یک روز یک ماهی زندگی من را نجات داد. اگر تو آنچه را که آموخته ای به من یاد بدهی من هم ماجرای خود را برای تو تعریف می کنم. استاد با تعجب بسیار با خود فکر کرد فقط انسان های کامل ممکن است از ماهی درس بگیرند و نجات یابند چه طور
ممکن است یک فرد عامی چنین تجربه ای داشته باشد. برای این که از اسرار این تجربه آگاهی یابد آنچه را که می دانست برای مرد ساده دل بازگو کرد بعد از این که سخنانش به پایان رسید گفت: حالا که من همه آنچه را که می دانستم برای تو گفتم مایلم بدانم چگونه یک ماهی تو را نجات داد. مرد گفت: روزی از گرسنگی در حال مرگ بودم که شخصی یک ماهی به من داد. با آن غذایی تهیه کردم و تا سه روز طعام کافی برای زنده ماندن داشتم…