دانلود رمان شب نیلوفری pdf از رویا خسرونجدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
باز کمی این پا و آن پا کرد و باز آرزو کرد همه چیز درست پیش برود. برای صدمین بار به ساعتش نگاه کرد و با نگرانی به انتهای خیابان فرعی و باریکی که سر آن ایستاده بود خیره شد. ناگهان چشمانش برقی زد و لب هایش بی اختیار به لبخند کمرنگی باز شد. کمی دستپاچه شده بود اما…
سوز سردی به صورتش خورد و احساس کرد پاهایش به کزکز افتاده است. از دور دختران کلاسور به دست را دید که شاداب و سرحال از آموزشگاه خارج می شدند. سال ها بود که دیگر دوشنبه ها سر ایی کوچه نمی ایستاد و انتظار نمی کشید. سال ها بود که می دانست هرگز انتظارش نتیجه نخواهد داد. اما امروز به ناگاه خود را سر همان خیابان فرعی، کمی پایین تر از میدان می دید. سر همان کوچه و باز هم منتظر. اما این بار انتظار کسی را
می کشید که می دانست هرگز نخواهد آمد. او سال ها بود که از این کوچه و آموزشگاه رفته بود.پس او چرا آنجا ایستاده بود؟ دختران جوان اکنون به سر خیابان رسیده بودند و در حال رد شدن از مقابل او. بی اختیار گامی به جلو برداشت و آهسته گفت: عذر میخوام خانم ها… هر چهار دختر جوان به یکباره ایستادند و او که فاصله اش با ماکان کمتر از بقیه بود با لبخندی پرسید: بله آقا؟ ماکان بی اختیار گفت: بچه های علوم انسانی تعطیل شدن؟
_عمومی یا اختصاصی؟ _نمی دونم. به هر حال فرقی نمیکنه کلاس ما آخرین کلاس بود فکر میکنم الان دیگه در آموزشگاه را بستن… شما دنبال کسی می گردید؟ -بله… یعنی نه… ولی بله. نفر دوم پرسید:شاید ما بتونیم کمکتون کنیم اسمشون چیه؟ -باران…. باران مهرسا. مسلماً زبان در اختیارش نبود وگرنه هرگز چنین سئوالی را نمی پرسید نفر اول نگاهی به دوستانش نمود و تکرار کرد: باران مهرسا؟ بچه ها شما می شناسید؟ بچه ها سر تکان دادن…