دانلود رمان سنت شکن تقدیر pdf از نازنین اسماعیلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
گیسو تک فرزند و تکدختر خانوادهای که فرهنگ محله نشینیاش نمیگذارد پا از آن محله بیرون نهد. او در پی رهایی از آن محله فکرهایی در سر دارد. گیسویی که مجبور به قوی بودن بود تا خودش را و همه زنانی که زیر بار ظلم شانه خالی کردهاند را سرپا کند. او همان گیسویی است که یک عمر زندگیاش بخاطر حرف های در و همسایه تباه شد. پندار خردمند یکی از دو پسرعمویی که بعد از سالها بر میگردد و سعی دارد با همان اصالت کوه یخ بودن و سخت بودنش گیسو را متقاعد به ازدواج کند….
صبح با صدای احوال پرسی بابا یه لای چشمم رو باز کردم و خواستم موقعیتم رو درک کنم. هنوز تو اتاق بودم، درم بسته بود. بابا با کی داشت احوال پرسی می کرد؟!با یادآوری دیشب هراسون از جام بلند شدم. یکم اتاق رو بالا پایین کردم تا استرسم رو کم کنم. حالا انگار چه تحفه ای اومده بود که بابا دوساعت داشت این جوری تحویلش می گرفت. اوف! مانتو شالم رو از روی جا لباسی برداشتم و با اعصاب خوردی تنم کردم. آخه چرا یکم زودتر پا
نشدم تا حالا مجبور باشم با صورت نشسته برم بیرون! اصلا مگه کی هست حالا؟! هر کیه برای خودشه، برای من همون آدم عادیه. اصلا مگه اون صبح پا نمیشه؟! کلافه نفس میزدم. گیسو دلم میخواد بگم دهنت رو ببندی. خب صبح پا میشه با صورت نشسته میره استقبال مهمون؟! لای در اتاقم رو باز کردم که نگاهم مات چهره ای موند که برای اولین بار میدیدمش. چشمای عسلی کشیده و موهای فرفری خرمایی رنگش… اخم عمیقی میون ابروهاش
هویدا بود و چشماش رو برافروخته کرده بود. لبخند نیم بندی روی لبم نشست و چشمام از انعکاس دیدنش برق می زد. بابا تندتند داشت باهاش حرف می زد و یه لبخند پک و پهنم رو لب داشت، اما پندار خشک و صامت باهمون اخم داشت نگاهش می کرد. به نظر همه چیز صورتش زیادی جذابش کرده بود. تک کت عسلی رنگی تن داشت و بولیز یقه گرد سفیدی زیرش پوشیده بود. چه قدرم که به چشماش می اومد…! دلم میخواست یکم بیشتر آنالیزش کنم…