دانلود رمان سپیده عشقpdf از رویا خسرونجدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد دختری که در روز تولد برادرش با دوست برادرش آشنا میشه و تغییراتی در زندگیش ایجاد میشه که….
مانی چند مرتبه دستش را در موهایش فرو برد و بیرون کشید. مادربزرگ با تعجب نگاهش کرد و گفت: _حالا چرا انقدر کلافه ای؟ مانی پاسخی نداد و جای او مادرش گفت: _مادر جون مثل اینکه عقل این بچه کم شده، من رو هم کلافه کرده. _اخه چرا؟ _من فکر نمی کنم خودش هم بدونه چشه. مانی به مادر چشم غره رفت و زیر لب نالید: _شما نمی دونید نه؟ من هم خبر ندارم… اینه؟ مادر لبش را گزید و با سر به مادربزرگ اشاره کرد ولی مانی بی تفاوت
ادامه داد: _من می دونم چمه، شماها هم می دونید فقط همه ترجیح میدیم چیزی رو که به نفعمون نیست نفهمیم. مادربزرگ نگاه غضبناکی به مانی کرد و گفت: _یه جوری حرف بزن من هم بفهمم. _مانی پوزخندی زد و پاسخ داد: _جالبه! معما سخت تر شد. یک نفر دیگه هم اضافه شد…. مادربزرگ شما رو به خدا من رو به بازی نگیرید. _کدوم بازی؟ همون اراجیفی که پیش دایی تیمورت گفتی؟ پسر! چرا انقدر تو ساده ای که اجازه میدی هر کس
و ناکسی سرت کلاه بگذاره؟ _خیلی خب مادربزرگ ادامه ندید. من نمی دونم شما تا کی می خواید به این بازی ادامه بدید ولی فکر می کنم بهتره تا دیر نشده خطاهای گذشته رو جبران کنید. مادر کلام مانی را قطع کرد و گفت: _بهتره در این مورد دیگه بحث نکنید. که چی که شماها یکسره اعصاب همدیگه رو خرد می کنید؟ مادربزرگ کمی به مانی نزدیک شد و گفت: _خیالت راحت باشه. تیمور و نادر و می فرستم سراغ این دختره. مثل اینکه نمی خواد دست برداره…