دانلود رمان دهلیز pdf از م.مطلق برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دهلیز یعنی یه راهرو ،یه دالان… نمی دونم کی و کجا وارد این دهلیز شدم، فقط دیدم که چشماش برق زد… بهم گفت اینجا زندانه، تو زندانی و من..زندان بان، بهش گفتم اینجا نمیشه نفس کشیدو گفت دیگه نیازی به نفس کشیدن نیست. گفتم نه و گفت آره…هیچوقت نخواستم دردسر درست کنم و داشتم موفق می شدم… ولی نفهمیدم چطوری و کی… افتادم تو بغل خود دردسر…
حدود یک هفته میشد که خبری از کیهان نبود کلا . نه تو دانشکده میدیدمش نه تلگرام و اینا… از اون روزی که با پیرسینگ هام و مانتو های عجیب غریبم میرفتم دانشکده همه دیگه دستشون اومده بود نباید بیان سمت من ! سرم تو گوشیم بود که دستی گوشیم رو قاپید و وقتی به بالا نگاه کردم دیدم کیهانه . اومد و خودشو انداخت صندلی جلوی من . دستشو توی جیب بلوز گشاد و طبق معمول مشکیش کرد و ادامسشو باد کرد : – نیم ساعت
دیگ دم موتور من، دیر نکنی کپور !!! نیم ساعت بعد رفتم جایی که همیشه موتورش رو پارک میکنه . با تعجب دیدم یه دختره رو به روش وایساده و داره گریه میکنه و کیهان سعی داره صداشو خفه کنه. دختره با صدای به شدت رو مخی میگه: بیبی اخه چرا… مگه من چی کم داشتم؟ هر کاری تو کردی منم کردم…. کیهان صداشو برید: اشتباهت من بودم… دیگه سراغ اشتباهتو نگیر شادناز ! حالا هم برو من کار دارم. دختره که حالا فهمیدم اسمش
شادنازه با عجز سرشو برگردوند که منو دید. یهو چشماش پر تنفر شد و زیر لب چیزی گفت که کیهان گفت : گمشو ! با تعجب دیدم شادناز میااد سمت من . یهو دیدم یه تنه ی محکم بهم زد که پرت شدم سمت نرده های بیرون دانشگاه و همه ی وسایلم پخش زمین شد . دنبال عینکم می گشتم که یهو یه دست منو بلند کرد و دیدم یکی پشت پاهامو گرفت! کیهان منو طوری گرفته بود که صورتم به سمت کمرش بود و پاهام سمت صورتش!با تعجب گفتم:کیهان؟!