دانلود رمان یادم تو را فراموش pdf از فرزانه فرخ پور برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بغض داری؟ آروم نیستی؟ دلت براش تـنگ شده!حوصله هـیچکسو نداری؟! حالا… یاد لحظه ای بیفت کـه اون همه ی بی قراری های تو رو دید اما!!! چشمـاشو بست و هیچی نگفت…! و اما: یادم تو را فراموش، قصه ی آدم های واقعی , توی دنیای واقعی قصه ی یه عشق… یه حس… یه زندگی یه امید امیدی که پر پر میشه زندگی که آروم و آهسته رو به نیستی میره در اثر یه فاجعه… یه هوس، یه خیانت، یه بی لیاقتی ساده… همه چیز ساده، به سادگی یه عشق… یه فراموشی، یه یاد، یادی که فراموش میشه…
دستم رو به دیوار ھای آجری و داغ میگیرم , تا بتونم درست راه برم و قدم از قدم بردارم… تا بتونم کمی تن سستم رو کنترل کنم… سرم ھنوز گیج میره و حتی نمیتونم درست روی پاھام بایستم… گاھی تلو تلو میخورم و ھر لحظه میترسم که زمین بخورم و دیگه نتونم از جام بلند شم… دیگه تموم شم… با اینکه دیگه حالت تهوع ندارم ولی ھنوز دلم پیچ میخوره و وجودم از درون و بیرون میلرزه… قطره ھای خنک آب از صورتم پایین میچکه…
صورتم خیسه و من نمیخوام خشکش کنم, شاید این رطوبت واسه وجود کویریم مرهمی باشه.. شاید کمی حالم رو بهتر کنه.. شاید.. ھرچند دیگه امیدی ندارم به خوب شدنم.. من دیگه خوب نمیشم.. آروم و آھسته از پارک بیرون میام و به سمت کوچه ی قدیمی و دوست داشتنیم قدم بر میدارم… نمیدونم چند وقته که پام رو توی این کوچه ی سرسبز و با صفا نذاشتم… نمیدونم دقیقا چند روز توی اون ساختمون حبس شده بودم… توی اون خونه تاریک و
کوچیک… خودم خواستم که حبس بشم , آخه بعد از تمام اون اتفاقات دیگه دلم نمی خواست ھیچ کسی رو ببینم… اسیر و زندانی بودم و ھیچ تلاشی ھم برای رھاییم نکردم… ولی حالا… حالا انگار که به ته خط رسیدم… به آخر دنیا… دیگه ھیچی واسم مهم نیس, دیگه موندن فایده ای نداره… میرم شاید رفتنم مرهمی باشه… شاید این رفتن فرجی باشه… دارم برمیگردم سر خونه ی اولم… ھمون خونه ای که شروع تمام آرزوھام بود, تمام امیدم…