دانلود رمان مون پالاس pdf از ژان پل استر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
همین که نزدیک بود با زمین برخورد کنم اتفاق عجیبی افتاد: فهمیدم آدمهایی هستند که دوستم دارند. دوست داشته شدن آنهم به این شکل خیلی چیزها را عوض میکند. از وحشتِ سقوط کم نمیکند، اما دورنمای جدیدی به معنای وحشت می دهد. من از صخره پایین پریدم و بعد در آخرین لحظه چیزی از راه رسید و مرا میان زمین و آسمان گرفت. این چیزی است که من به عشق تعبیرش میکنم. این همان چیزی است که جلوی سقوط آدمها را میگیرد، چیزی آنقدر قدرتمند که میتواند قانون جاذبه را به چالش بکشد.
هر هفته با دو هفته یک بار، دایی ویکتور بـرایـم کـارت تبریک می فرستاد. معمولاً از آن کارت های رنگ وارنگ توریست پسند بودند: تصاویری از غروب کوه های راکی، نمای متل های کنار جاده، از کاکتوس ها و گاوچران ها، مزارع تفریحی، شهرهای بی سکنه، تصاویری پانوراما از بیابان ها. تبریک ها گاهی وقت ها توی یک دایره رنگی بود، حتی یک بار عکس قاطری برد که یکی از این حباب ها بالای سرش برد و توش
نوشته شده بود: با سلام و تهنیت از سیلور گالچ. پیام پشت کارت ها کوتاه و خرچنگ قورباغه عجیب و غریبی بود . اما من جز اینکه بدانم دایی ام زنده است و زندگی می کند. تشنه هیچ خبر دیگری نبودم. لذت واقعی تر همین کارت ها بود، حالا هر چه قدر هـم کـه احمقانه تر و جلف تر می شدند، خوشحال تر می شدم که به دستم می رسید. احساس می کردم هر بار یکی از آن ها را توی صندوق پست می بینم،
انگار داریم برای خودمان دوتایی جوک تعریف می کنیم، حتی بهترین هایشان را (تصویر یک رستوران خالی در رنو، تصویر زن چاقی پشت اسب در شاین ) بالای تختم به دیوار زده بودم. هم اتاقی ام آن رستوران خالی را درک می کرد ولی آن اسب سوار گیجش کرده بود. برایش توضیح دادم آن زن شباهت دوری به همسر سابق دایی ام ، دوران دارد . گفتم با توجه به اینکه هر اتفاقی توی این دنیا می افتد، اگر می زد…