دانلود رمان مثلث دو گوش pdf از خانومی و mahtabii_22 برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سالومه دختری از نسل امروز ، که دست روزگار او را در مسیر زندگی خواهر و برادری قرار می دهد و آنها سرنوشتش را، دگرگون می کنند. تصمیمی که مسیر زندگی سالومه را تغییر می دهد… نکات: ۱:رمان بر مبنای یک ماجرای واقعی نوشته شده. ۲: دوستانی که طرفدار رمان های ماجراجویی و روانشناسی و رئال هستن پیگیر این رمان باشن، البته این رمان رده ی سنی نداره. ۳: پایان رمان منطقیه.
روز جمعه بود، کمی زودتر از خواب بیدار شدم. می خواستم برای یخچال پر از خالی ام خرید کنم و بعد مقابل گاز بایستم و غذا بپزم. این روزها آنقدر کسل و بی حوصله بودم که حتی حوصله نداشتم برای خودم درست و حسابی اشپزی کنم. لباس پوشیدم و مقابل آینه ایستادم، به رژ لب های پخش و پلا شده ی مقابل میز توالت خیره شدم، نگاهم روی رژ لب نارنجی ثابت ماند، به یاد سیما و پژمان افتادم. سر و وضع هر دو نفرشان مرتب بود،
خواهرش هم با وجود اینکه بلد نبود رخت و لباسش را ست کند اما مرتب می پوشید، نه مثل من با لباس های رنگ و رو رفته و موهای آشفته، همین دیروز بود که هوتن متلک نثارم کرده بود. شاید بهتر بود کمی به خودم می رسیدم، آرایش مختصری کردم و به سمت پله ها رفتم… در خانه را که باز کردم، متوجه ی خانم رسولی شدم که با جارویی که در دست داشت، خودش را داخل خانه پرت کرد، مثلا میخواست بگوید مرا ندیده، خودش فهمیده
بود چه گندی بالا آورده که رو نداشت با من چشم در چشم شود، پشت چشمی نازک کردم و پیاده به سمت سوپر مارکتی که نزدیک خانه بود، به راه افتادم… دست هایم پر از نایلون های خرید بود، بهم ریخته و عصبی در دل به خودم ناسزا می گفتم که چرا با پای پیاده برای خرید کردن، آمدم، هنوز خیلی از خریدها مانده بود، مجبور بودم به خانه بروم و دوباره برگردم، با اخم های در هم سر بلند کردم و متوجه ی پژمان شدم که با هندزفری در گوشش، از رو به رو می آمد…