دانلود رمان یه خاطره از فردا pdf از مریم سلطانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان دختری به نام میشا.. راوی داستان.. از یک خانواده نسبتا مذهبی..!! دختری که به شدت عاشق خانواده ست ولی دلش یه هوا شیطنت میخواد.. بازیگوشی در میاره.. ناخواسته عاشق میشه.. عشق قربونی میکنه این وسط.. تاوان میده..
خانه درسکوتی لذت بخش فرو رفته بود که گاهی سکوت آن را صدای ظرف و ظروفی که مامان تو آشپزخانه باهاش سر و کار داشت می شکست… سکوتی که در طول این یکی دو هفته ثانیه ای از آن در خانه خبری نبود… پشت پنجره ایستاده بودم و نگاهم دور و اطراف حیاط بزرگ و سرسبزمان دور میزد… خانه ای که نه تنها برای من بلکه برای همه عزیز و دوست داشتنی بود… خانه ای بزرگ و قدیمی که میراث خانوادگی آقاجون بود که با هزار زحمت
خواهر و برادرهایش را راضی کرده و سهم آن ها را خریده و این خانه را که برایش بسی عزیز بود از آن خود کرده بود… خانه ای با نمای قدیمی که شامل دو ساختمان چسبیده به هم بودو به وسیله ی ایوان ها با ستون های بزرگ گچ بری که زیبایی خیره کننده ای به نمای بیرون ساختمان ها داده بود به هم متصل شده بود.. با درها و پنجره های بزرگ چوبی وشیشه های مشبک رنگی.. نمای داخلی ساختمان ها تقریبا یک جور بود.. ساختمانی که ما در آن
زندگی می کردیم، دوطبقه وطبقه اول شامل یک هال نسبتا بزرگ و پذیرایی که به صورت ال مانند بود با درهای بزرگ چوبی که هال و پذیرایی را ازهم تفکیک کرده بود و آشپزخانه ای بزرگ و دلباز که بیشتر مواقع که همه ی اعضای خانواده و فامیل دور هم جمع بودند محل تجمع چند ساعته خانم هابود..طبقه بالا هم مخصوص اتاق خواب ها.. که یکی از آن ها مختص پدر و مادر.. یکی هم شهاب وآن دیگری هم مخصوص ما دخترها که با رفتن الناز والهام حالا…