دانلود رمان شب بی ستاره pdf از فریده شجاعی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
الهه دختری از یک خانواده ی کاملا مذهبی و سنتی است که به خاطر تعصب و سختگیری بیش از اندازه ی برادرش و برای به دست اوردن ازادی بیشتر طالب زندگی غیر از انیست که اکنون دارد و چون تمام مذهبی ها را مثل برادرش سختگیر تصور میکند پا روی علاقه اش به عرفان که دوست صمیمی برادرش نیز هست میگذارد و با پسری با تیپ و فرهنگی کاملا متفاوت با خانواده اش اشنا و برای رسیدن به ارزوی دیرینه اش یعنی ازادی با اصرار و پافشاری زیاد با او ازدواج می کند…
دو روز به عروسی حمید مانده بود. از همان موقع غم غیبت روز عروسی را می خوردم. با وجودی که برای عروسی حمید روز شماری می کردم اکنون که به آن نزدیک شده بودم آرزو می کردم کاش چند وقت دیگر بود. می دانستم دلیل آن وجود وحضور کیان در بیمارستان است و بس. همان روز از بیمارستان به منزل ژینوس رفتم تا لباسی از او قرض بگیرم. ژینوس از بین تمام لباس هایش که آنها را روی تختش ریخته بود. یک دو پیس آبی رنگ انتخاب
کرد و از من خواست آن را پرو کنم. تا لباس را تنم کردم صدای جیغ و فریاد ژینوس به آسمان رفت. مانند بچه کوچک و یطانی بالا و پایین می پرید و از اندام من تعریف می کرد. خندیدم و برای دیدن لباس جلوی آینه اتاقش رفتم. به حق که لباس خیلی قشنگی بود و خیلی هم به من می آمد. لباس یک پیراهن دکلته و چسبان بود با کت کوتاهی که رویش پوشیده می شد. ژینوس پیشنهاد کرد لباس را بدون کت تن کنم. من نیز در جوابش فقط خندیدم.
ژینوس نواری داخل ضبط صوت گذاشت و اصرار کرد با همان لباس کمی برقصم. آنقدر سرمان گرم شده بود که متوجه نشدم از زمانی که هر روز به خانه می رفتم مدتی گذشته است. تا چشمم به ساعت افتاد با عجله لباسم را عوض کردم و با هول و شتاب از او خداحافظی کردم و منزلشان را ترک کردم. برای اینکه زودتر به خانه برسم سوار تاکسی شدم. با تمام عجله ای که به خرج دادم وقتی به خانه رسیدم چهل دقیقه از زمان بازگشت همیشگی ام گذشته بود…