دانلود رمان خاک غریب pdf از فریده شجاعی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
وقتی از در شرکت بیرون آمدم، حالم به قدری بد بود که نزدیک بود نقش زمین شوم. آن قدر دویدم که مغزم دستور ایستادن داد، زیرا تپش دیوانه وار قلبم هشدار می داد اگر لحظه ای دیگر نأیستم، خونی که با فشار وارد آن می شود رگ و پی اش را پاره خواهد کرد. ایستادم و در حالی که به سختی نفس نفس می زدم، دستم را روی قلبم گذاشتم، تا مبادا سینه ام را بشکافد و بیرون بیفتد، با هر نفس گویی، تیغی به ریه هایم می کشیدند…
کم کم ماه دی به اواخر آن نزدیک میشد، بیست و هفتم دی ماه برای من یاد آور تلخترین روز زندگیام بود، سالگرد فوت عزیزترین کسم، یعنی مادرم! بعد از ظهر آن روز به همراه عزیز و پدر که آن روز زودتر از سر کار برگشته بود به بهشت زهرا رفتیم. وسط هفته بود و به همین دلیل بهشت زهرا خلوت تر از روزهای دیگر بود. چند روزی بود که هوا گرفته و ابری بود و این ، غم دلم را مضاعف میکرد. وقتی سر خاک رسیدیم هیچ کس آنجا نبود.سنگ سیاه گور
مادر بر اثر بارش متوالی باران خیس و تمیز شده بود با این حال با شیشه گلابی که با خود برده بودم سنگ مزارش را شستم ، عزیز سوزنی ترمه ای را که با خود آورده بود روی سنگ مزار پهن کرد و من دیس حلوا و خرما را روی آن گذاشتم. وقتی کارم تمام شد کنار گلدان خالی بالای مزار نشستم و به نقطه ای خیره شدم. پدر نیز با چهره ای غمگین پایین گور و درست روبروی من نشست و در افکار خود غرق شد. چهره اش به حدی تلخ و شکسته به نظر
می رسید که می دانستم در آن حال به چه چیز فکر می کند، بدون شک به مادر و رفتن بی هنگامش فکر میکرد و شاید هم به روزهای تلخ پس از او و آینده ای نامعلوم و مبهم احساس می کردم پدر مانند آسمان ابری و غم گرفته بالای سرمان مستعد باریدن است. اما ملاحظه مرا می کند، عزیز کتاب مفاتیح را ز ساک دستی اش بیرون آورد و بعد از لحظاتی مشغول خواندن زیارت عاشورا شد. خواندن دعا به یادم آورد که مادرم تا چه حد به این دعا اعتقاد داشت…