دانلود رمان زیر سایه بخت pdf از فریده شجاعی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
با خودم گفتم: خدایا این چه عادتی که هنوزم در پی ترک کردنش هستم. مثل اینکه انگشتانم جز این کلمه چیز دیگری بلد نبود بنویسد. با اینکه دیگر کمتر به روزبه فکر می کردم، ولی نوشتن حرف اول نامش برایم عادت شده بود، عادتی از دوران نوجوانی، یعنی شانزده سالگی ام. شاید به این دلیل که او تنها نقطه روشن گذشته تلخم به حساب می آمد و من هرگاه در سیاهی خاطرات گذشته غرق می شدم مانند روزنی از نور مرا از آن ظلمت بیرون می کشید.
یکی از همان روزهایی که مادرم نبود و من مثل اکثر اوقات منزل ربابه بودم با شنیدن صدای انفجار مهیبی به طرف کوچه دویدم. به محض باز کردن در کوچه متوجه دود سیاهی شدم که از سر خیابان به آسمان بلند شده بود. مردم از خانه هایشان بیرون ریخته بودند و به طرف آنجا می دویدند. من هم از روی کنجکاوی به دنبال جمعیت روان شدم. سر خیابان با منظره وحشتناکی رو به رو شدم. ساختمان پنج طبقه ای که سر. خیابانمان بود در شعله های آتش می سوخت.
از ترس زبانم بند آمده بود و تمام بدنم بی حس شده بود. گوشه ای ایستادم و با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود مشغول نگاه کردن شدم. دود و آتش مانع از این می شد که کسی بتواند برای کمک به اهالی ساختمان برود که در شعله ها گیر کرده بودند. همان وقت مردی با چهره ای سیاه و دود گرفته از خانه بیرون دوید. تمام لباس هایش سوخته و پاره بود و فریاد می کشید و از مردم کمک می خواست. خیلی زود ماشین های آتش نشانی و آمبولانس
با آژیرهای بلندشان سر رسیدند. از قرار معلوم در زیرزمین آپارتمان و در مجاورت مخزن گازوییل کپسول های بزرگ گاز نگهداری می کردند که گویا یکی از کپسول ها نشت کرده بود و به محض روشن شدن کلید برق منفجر شده بود. حدود شش ساعت طول کشید تا توانستند آتش را مهار کنند و مجروحان را از ساختمان بیرون بیاورند. پس از اتمام عملیات مردم متفرق شدند و به خانه هایشان برگشتند. من هم به منزل ربابه برگشتم. آنقدر وحشت زده بودم که حد نداشت…