دانلود رمان آرام در تنهایی pdf از حدیثه اسماعیلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
امروز تصمیم گرفتم راجع به یه دختر بی پناه، یا شایدم تنها و یا شایدم بی کس بنویسم.دختری که شاید از کل دنیا یه پدر بی رحم رو داشته باشه! یه پدری که دخترش براش هیچ اهمیتی نداشته باشه. دختری نوزده ساله ای بنام آرام. دختری که پدرش روش شرط بندی میکنه. توسط پدرش به یه غریبه فروخته میشه. مادرش رو از دست داده و تنها خواهرش با همسرش از ایران رفته. دختر داستان ما شاید بی پناه و تنها باشه ولی زرنگ تر از اون چیزیه که بذاره پدرش زندگیشو تباه کنه. پس دوراه بیشتر نداره..
با صدای نرم و لطیفی از خواب بیدار شد: آرام جان، پاشو. چشمانش را که باز کرد چهره مهربان شهربانو را دید… با لبخند از جایش بلند شد… کمی چشمانش را مالید و به ساعت نگاه کرد. ساعت هفت شب بود! مطمئن بود تا صبح دیگر خوابش نمیبرد! شهربانو لبخندی زدو از اتاق خارج شد! آرام در همان تاریکی موهایش را شانه و شالش را سر کرد. در اتاق را که باز کرد همان موقع در اتاق دیگری باز شد و سامان از آن خارج شد! آرام ناگهان
جیغ خفیفی کشید که سامان هم ترسیدو قدمی عقب تر رفت! آرام با دیدن سامان نفس عمیقی کشیدو دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت! سامان گفت:وا آرام چیه؟؟ آرام: ترسیدم یهو. سامان تک خنده ای کردو از پله ها پایین رفت! شهربانو گفت: حاضر شین دیگه. آرام کمی تعجب کرد اما سارینا پرسید: ااا حاضر شیم؟ -آره دیگه! آرام سوالی نپرسید.فقط آهسته روی مبل نشست! شهربانو گفت: وا! چرا نشستی.پاشو ببینم برو حاضر شو! آرام: حاضر شم؟
برای چی؟؟؟ سامان: چون بعد از مدت ها بابا میخواد مارو شام مهمون کنه… اونم بخاطر ورود شما به اینجا! آرام لبخندی زدو گفت: شما راحت باشین… خودتون برین! شهربانو اخم کرد و گفت: آرام… یجوری رفتار میکنی انگار خیلی غریبه ای!یا دلت نمیخواد با ما باشی! آرام با تعجب از جایش بلند شد و به طرف شهربانو رفت. گونه اش را بوسیدو گفت: وای زن عمو این چه حرفیه!!! من گفتم شما راحت تر باشین.. من مگه خلم دلم نخواد با شما باشم…